eitaa logo
بابونه
120 دنبال‌کننده
311 عکس
17 ویدیو
1 فایل
دانشجو معلم، ساکن رشت زیبا، متولد شهریور ۸۴، عاشق گل بابونه، رنگ سبز، کتاب، فیلم و سریال. چایی با باقلوا؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/4325523 با احترام،ورود آقایون ممنوع. تا قدس و پس نگیریم، آروم نمی‌گگیریم!🇵🇸🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
☕️📚
امروز خواهرم با دوستش اومد خونه. خیلی دختر ناز و قشنگیه واقعا شیرین حرف میزنه. با این که کل ذهنم درگیر کارای دانشگاه بود ولی باهاش صحبت کردم چون حرف زدن باهاش حس خوبی بهم میداد. خلاصه گذشت و بعد صحبت و چایی خوردن و اینا سه تایی رفتیم سمت شهرداری. وقتی داشتیم تو پیاده رو شهرداری راه میرفتیم یهو اومد دستمو و گرفت گفت چرا عقب موندی بیا پیش ما😭. به طور کاملا جدی اکلیل بارونم کرد این دختر. دیگه وقتی رسیدیم تجمع من ازشون جدا شدم و تنهایی دو بار سمت غرفه ها رفتم و گشتم. تو دلمم کلی دخترعمو رو فحش دادم که چرا هنوز برنگشته رشت💆🏻‍♀. یکم بعدش دخترعموم رو دیدم و بعد دوباره به خواهرم پیوستم و همینجوری که قدم میزدیم یهو یه بارون خیلی قشنگ گرفت:)) نگم براتون که چه حس خوبی داشت زیر اون بارون قدم زدن، چایی خوردن، مهم تر از همه دعای امام زمان خوندن... خلاصه جاتون خالی امشب یه جور دیگه ای صفا داشت.
هتل ایران🇮🇷. *همین حوالی بودیم که بارون کم کم شروع به باریدن کرد و ماهم نشسته بودیم ذرت مکزیکی می‌خوردیم.
کله صبح بیدار شدم باهاش اومدم دندون پزشکی، بعد میگه این چه صبحانه ایه داری میخوری؟💆🏻‍♀
یادم اومد روز دختر بهتون هدیه ندادم، نظرتون چیه شارژ بذارم یا یه دفترچه دست ساز هدیه بدم؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/3545908
بابونه
یادم اومد روز دختر بهتون هدیه ندادم، نظرتون چیه شارژ بذارم یا یه دفترچه دست ساز هدیه بدم؟ https://a
قرعه‌کشی برای دفترچه هدیه انجام شد، خانومی خوش شانس ما💆🏻‍♀: زهرا سادات✨
تا امشب دوتا شارژم میذارم دلم نمیاد یه دونه هدیه بدم🫀.
تا الان دختر خوبی بودم، بیشتر کارام و کردم و دیگه وقت جایزه است💆🏻‍♀.
دو روز نبودم چون کلی کار داشتم. دیروز صبح با خواهرم رفتیم دنبال یه سری کارا بعد از ظهر شم با دوستم رفتیم کادو تولد دختر خاله آقای گرامی رو بگیریم. بعد خرید کادو اومدم خونه پدر شوهرم و بعد باهم رفتیم شهرداری... خلاصه اونجا هادی و دیدم یه خورده حرف زدیم، غیبت کردیم و بعدش زود برگشتیم خونه که وسایل هارو جمع کنیم بریم داهات. ساعت دوازده اینا بود که راه افتادیم و تا رسیدیم یک و خورده ای بود. تا رسیدیم دیدم روح نواز خونه ماست و بدو بدو رفتم پیشش تا باهم حرف بزنیم. یاد گذشته ها و خاطره هامون کردیم و من واقعا اون لحظه از این که تمام اون شرایط رو از دست دادم ناراحت شدم. از این که اون روز ها گذشت و من دیگه شاید نتونم اونقدر مثل قبل با روح نواز باشم. ساعت دو خورده ای دیگه روح نواز جمع کرد رفت خونه خودشونو فرداییش صبح از ساعت ۸ بیدار شدم. خونه رو مرتب کردیم وسایل هارو چیدیم تا مهمونا بیان. مهمونا که اومدن بعد ناهار یه سر رفتیم رود خونه، منم کادو تولد دختر خاله آقای گرامی رو بهش دادم(کلی ذوق کرد😭). الانم دیگه کم کم داریم جمع میکنیم بریم بخوابیم و فردا صبح بعد این که کارامونو کردیم برگردیم رشت(دلم نمیخواد برگردم رشت😭).
کادو تولد مطهره*
من و کفش گشنگم*