I haven't seen you for a long time, I don't even want to see you, love is dead in me because I realized that my love for you was just a fantasy about myself and suddenly it all collapsed and disappeared.
I am tired, very tired. On Saturday afternoon, I poured tea into a blue glass and sat watching the emptiness. I stared at my ruined life, at my fragmented existence and the mess in my room.
My office is empty, words escape me and I escape myself, the bottom of all this escape is destruction. Maybe I should put down the glass of tea and instead of drinking it, immerse myself in it.
تو هیچوقت مهم نبودی،
دلیل اشک هام تو نیستی،
دلیلش محبت و عشق صادقانه و بی ریایی بود که من بهت دادم،
دلیلش قلبم بود که مثل سیگارت زمینش انداختی و در اخرم با پنجه ی کفشت لهش کردی،
دلیلش مهربونی خالصانه ای بود که بهت دادم،
من فکر میکردم توان همینطوری،
توام حرف هایی که میزنی واقعیه،
توام حست به من متقابله،
توهم منو دوست داری.
دلیل نادیده گرفتن هات رو گذاشتم رو حساب مشکلاتت،
بی تفاوتی هات رو گذاشتم پای خجالتی بودنت،
فکر میکردم توام مثل من اگر اینطوری رفتار میکنی دلیلش اینه که نمیتونی احساساتت رو بروز بدی،
اما اشتباه میکردم.
تو مثل من نبودی،
الان درکنارت احساس ناامنی میکنم و نمیدونم دیگه کدوم حرفات درسته و کدوم غلط،کدوم واقعیه و کدوم فقط تظاهر؟!