eitaa logo
بادماراخواهدبرد
1.5هزار دنبال‌کننده
567 عکس
3 ویدیو
0 فایل
Memories don't die , do they?
مشاهده در ایتا
دانلود
ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی‌ست هوا؟ یا گرفته‌است هنوز؟ من در این گوشه که از دنیا بیرون است آسمانی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه می‌بینم دیوار است آه این سخت سیاه آن چنان نزدیک است که چو بر می‌کشم از سینه نفس نفسم را بر می‌گرداند ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می‌ماند کورسویی ز چراغی رنجور قصه پرداز شب ظلمانی‌ست نفسم می‌گیرد که هوا هم اینجا زندانی‌ست هر چه با من اینجاست رنگ رخ باخته است آفتابی هرگز گوشه چشمی هم بر فراموشی این دخمه نینداخته است. اندر این گوشه خاموش فراموش شده کز دم سردش هر شمعی خاموش شده یاد رنگینی در خاطر من گریه می‌انگیزد ارغوانم آنجاست ارغوانم تنهاست ارغوانم دارد می‌گرید چون دل من که چنین خون آلود هر دم از دیده فرو می‌ریزد ارغوان این چه رازی‌ست که هر بار بهار با عزای دل ما می‌آید؟ که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است وین چنین بر جگر سوختگان داغ بر داغ می‌افزاید؟ ارغوان پنجه خونین زمین دامن صبح بگیر وز سواران خرامنده خورشید بپرس که بر این درد غم می‌گذرند؟ ارغوان خوشه خون بامدادان که کبوترها بر لب پنجره باز سحر غلغله می‌آغازند جان گل رنگ مرا بر سر دست بگیر به تماشاگه پرواز ببر آه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند ارغوان بیرق گلگون بهار تو برافراشته باش شعر خونبار منی یاد رنگین رفیقانم را بر زبان داشته باش؛ تو بخوان نغمه ناخوانده من ارغوان شاخه همخون جدا مانده من -ارغوان؛ هوشنگ ابتهاج.
چه حرف ها! خبراز دل آدم که ندارند، نمی دانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوستهٔ ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانه ای پر از درخت که سقف اتاق هاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه می‌کشد یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر می کند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد. سال بلوا، عباس معروفی
باورم نمیشه،یک ماه گذشت
از بیم و امید عشق رنجورم آرامش جاودانه میخواهم بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بیکرانه میخواهم پا بر سر دل نهاده می‌گویم بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر یک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسهٔ آتیشن او خوشتر دیگر نکنم ز روی نادانی قربانی عشق او غرورم را شاید که چو بگذرم از او یابم آن گمشده شادی و سرورم را آن کس که مرا نشاط و مستی داد آن کس که مرا امید و شادی بود هرجا که نشست بی تأمل گفت 'او یک زن ساده لوح عادی بود' می سوزم از این دوروئی و نیرنگ یکرنگی کودکانه میخواهم ای مرگ از آن لبان خاموشت یک بوسهٔ جاودانه میخواهم رو،پیش زنی ببر غرورت را که او عشق تورا به هیچ نشمارد عشقی که تورا نثار ره کردم در سینهٔ دیگری نخواهی یافت در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم اندیشهٔ آن دو چشم رؤیایی هرگز نبرد ز دیدگان خوابم دیگر به هوای لحظه ای دیدار دنبال تو در به در نمیگردم دنبال تو ای امید بی حاصل دیوانه و بی خبر نمیگردم در ظلمت آن اتاقک خاموش بیچاره و منتظر نمیمانم هرلحظه نظر به در نمیدوزم و آن آه نهان به لب نمی رانم ای زن که دلی پر از وفا داری از مرد وفا مجو، مجو، هرگز او معنی عشق را نمی‌داند راز دل خود به او مگو هرگز ؛ فروغ فرخزاد
من تاابد عاشق شعرهای فروغ باقی میمونم.
از آن پنجره که به آسمان گشوده میشد،دو درخت خشک در جلوی چشمم در اثر باد گاه تکان میخوردند و گاه ساکن،در سکوت خویش خشک‌تر از روز قبل میشدند.پرنده های کوچک در هوا پرواز میکردند و از سر خستگی روی درخت می‌نشستند،پرنده هاهم درخت های خشک را دوست نداشتند؛زود میپریدند و به جای دیگری کوچ میکردند و دوباره درخت شروع به تکان خوردن میکرد و بعد از جنبش خسته،و ساکن در سکوت خود غمگین میماند. امروز هوا جور دیگری بود،در ورای آسمان ابرها تاریک،پایین تر ابرها نیمه آبی، و در اخر هوا آبی آبی بود. هرروز با خود میدیدم این منظره را،و با خود می‌اندیشیدم که آيا من‌هم درخت خشکی نبودم؟پرنده های تو روزی بر شاخه های من نشستند و آواز سردادند و من دل خوش کردم به آواز هایت،رفتی و من هم در سکوت خود آواز سر دادم،نشنیدی و هرروز خشک و خشکتر شدم. با خود فکر کردم که چرا من باید درخت خشکی باشم؟چرا باید تنها همدمم درخت خشکی دیگر باشد؟اما من درخت های خشک را دوست دارم،فقط آنها هستند که خشکی من را میپذیرند،آنها پا ندارند که بروند،آنها آواز بلد نیستند که من را دلخوش صدایشان کنند؛همین که در سکوت کنار من میمانند برایم کافی‌ست. امروز اسمان آتشی زیر خاکستر بود که ابرهای آبی اجازه ی زبانه کشیدن و باریدن را به آنها نمیداند،من از این خاکستر،از این ابرهای آبی،از گنجشک های آواز‌خوانت و از درختان سبز و شکوفا بیزارم،حتی اگر درخت خشکی باشی من تا ابد بخاطرت خشک میمانم.
و همیشه به اون پنجره و اون درختا نگاه میکنم،هرروز .