از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه میخواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه میخواهم
پا بر سر دل نهاده میگویم
بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسهٔ آتیشن او خوشتر
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
آن کس که مرا نشاط و مستی داد
آن کس که مرا امید و شادی بود
هرجا که نشست بی تأمل گفت
'او یک زن ساده لوح عادی بود'
می سوزم از این دوروئی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه میخواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسهٔ جاودانه میخواهم
رو،پیش زنی ببر غرورت را
که او عشق تورا به هیچ نشمارد
عشقی که تورا نثار ره کردم
در سینهٔ دیگری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشهٔ آن دو چشم رؤیایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در به در نمیگردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمیگردم
در ظلمت آن اتاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمیمانم
هرلحظه نظر به در نمیدوزم
و آن آه نهان به لب نمی رانم
ای زن که دلی پر از وفا داری
از مرد وفا مجو، مجو، هرگز
او معنی عشق را نمیداند
راز دل خود به او مگو هرگز ؛
فروغ فرخزاد
از آن پنجره که به آسمان گشوده میشد،دو درخت خشک در جلوی چشمم در اثر باد گاه تکان میخوردند و گاه ساکن،در سکوت خویش خشکتر از روز قبل میشدند.پرنده های کوچک در هوا پرواز میکردند و از سر خستگی روی درخت مینشستند،پرنده هاهم درخت های خشک را دوست نداشتند؛زود میپریدند و به جای دیگری کوچ میکردند و دوباره درخت شروع به تکان خوردن میکرد و بعد از جنبش خسته،و ساکن در سکوت خود غمگین میماند.
امروز هوا جور دیگری بود،در ورای آسمان ابرها تاریک،پایین تر ابرها نیمه آبی، و در اخر هوا آبی آبی بود. هرروز با خود میدیدم این منظره را،و با خود میاندیشیدم که آيا منهم درخت خشکی نبودم؟پرنده های تو روزی بر شاخه های من نشستند و آواز سردادند و من دل خوش کردم به آواز هایت،رفتی و من هم در سکوت خود آواز سر دادم،نشنیدی و هرروز خشک و خشکتر شدم.
با خود فکر کردم که چرا من باید درخت خشکی باشم؟چرا باید تنها همدمم درخت خشکی دیگر باشد؟اما من درخت های خشک را دوست دارم،فقط آنها هستند که خشکی من را میپذیرند،آنها پا ندارند که بروند،آنها آواز بلد نیستند که من را دلخوش صدایشان کنند؛همین که در سکوت کنار من میمانند برایم کافیست.
امروز اسمان آتشی زیر خاکستر بود که ابرهای آبی اجازه ی زبانه کشیدن و باریدن را به آنها نمیداند،من از این خاکستر،از این ابرهای آبی،از گنجشک های آوازخوانت و از درختان سبز و شکوفا بیزارم،حتی اگر درخت خشکی باشی من تا ابد بخاطرت خشک میمانم.
احساس خفگی میکنم،حس میکنم کل دنیا و آدم ها چون خانه ای هستند که هروز دیوار هارا برای من تنگ تر میکنند و نفس کشیدن را برایم سخت میکنند.
تمام مدت با خود میگفتم چرا برای من اتفاق نمیافتد،اما حالا که گویی اتفاق افتاده بیشتر از زمانی که اتفاق نیوفتاده بود غمگینم. فهمیدم از اشتباه کردن وحشت دارم،شاید فوبیای من این باشد.
از اینکه در دوستی ای مقصر من باشم وحشت دارم،از اینکه احساسات را ناخواسته زیر پا بگذارم وحشت دارم،از اینکه اشتباه کنم وحشت دارم برای همین زندکی برایم تنگ و ترش شده. حس میکنم الان است که از شدت خفگی از دنیا برم.
قلبم عذاب وجدان را فریاد میزند،عذاب وجدان از نفس کشیدن،از وجود داشتن،از همه چیز.
وقتی همه چیز بنظر خوب میرسید وحشت میکنم،احساس میکنم الان است که خودم با دستان خودم همه چیز را خراب کنم،نیاز دارم کسی دستانم را غل زنجیر کند که کاری،خطایی،گناهی از من سر نزند.
از نگاه طلبکار وحشت دارم،از حرف های "تقصیر تو بود" و "احساساتم را تو نابود کردی" و "تو اشتباه کردی" فراری و وحشت زده میشوم. من نمیخواهم اشتباهی بکنم اما انگار دستانم،پاهایم،نفس کشیدنم و شاید وجودم خودش یک اشتباست.