eitaa logo
بادماراخواهدبرد
1.4هزار دنبال‌کننده
522 عکس
3 ویدیو
0 فایل
Memories don't die , do they?
مشاهده در ایتا
دانلود
دخترم سنت‌شان بود زنده به گورت کنند تو کشته شدى ملتی زنده به گور مى‌شود. ببین که چه آرام سر بر بالش مى‌گذارد او که پول مرگ تو را گرفته شام حلال مى‌خورد. تو فقط ایستاده بودى و خوش‌دلانه نگاه مى‌کردى که به خانه‌ات برگردى اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهى دید دخترم و خیل خیال‌هاى خوش آینده بر در و دیوارش پرپر مى‌زنند. تو مثل مرغ حلالى به دام افتادى مرغى حیران که مضطربانه چهره‌ى صیادش را جستجو مى‌کند تو به دام افتادى همچون خوشه‌ى انگورى که لگدکوب شد و بدل به شراب حرام مى‌شود. کیانند اینان پنهان بر پنجره‌ها، بام‌ها کیانند اینان در تاریکى که با صداى پرنده‌ى خانگى پارس مى‌کنند؟ کشتندت دخترم کشتندت تا یک تن کم شود اما تو چگونه این همه تکثیر مى‌شوى. آه نداى عزیز من گل سرخى که بر گلوى تو روئیده بود باز شد گسترده شد و نقشه‌ى ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید و اینانى که ندا داده‌اند بلبلانند میلیون‌ها تن که گرد گلى نشسته و نام تو را مى‌خوانند. یعنی ممکن است صداشان را که براى تو آواز مى‌خوانند نشنوى یعنی پنجره‌ات را بستند که صداى پیروزى خود را هم نشنوى ببین که چه آرام سر بر بالش مى‌گذارد او که صید حلال مى‌خورد. — شمس لنگرودی
تفنگت را زمین بگذار که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن ندارم جز زبانِ دل، دلی لبریز مهر تو، ای با دوستی دشمن! زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزی‌ست زبان قهر چنگیزی ست بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن _شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید برادر گر که می‌خوانی مرا، بنشین برادر وار تفنگت را زمین بگذار، تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو این دیو انسان‌کُش برون آید. تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟ اگر جان را خدا داده‌ست چرا باید تو بستانی؟ چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را به خاک و خون بغلطانی؟ گرفتم در همه احوال حق‌گویی و حق‌جویی و حق با توست ولی حق را ــ برادر جان ــ به‌زور این زبان نافهم آتش‌بار نباید جست! اگر این بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بیدار تفنگت را زمین بگذار ‌ فریدون‌مشیری
استکانی چای دارم و هزار و یک اندوه.
چقدر بیهوده بود،که اکنون بعد از رفتنم و بعد از رفتنت همه چیز عادی میگذرد،نه تو دیگر به من می اندیشی نه من دیگر به تو می‌اندیشم. از ابتدا من برایت چه بودم؟و از آغاز تو برایم چه بودی؟
اوضاع خیلی بد بود،تو اتاق از شدت سر و صدا داشتم روانی میشدم ولی مجبور بودم درس بخونم و هیچ چی از درس حالیم نمیشد یهو بابابزرگ اومدبهم لواشک داد)))
پرنده گفت: "چه بویی، چه آفتابی، آه بهار آمده است و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت." پرنده از لب ایوان پرید، مثل پیامی پرید و رفت پرنده کوچک بود پرنده فکر نمی‌کرد پرنده روزنامه نمی‌خواند پرنده قرض نداشت پرنده آدم‌ها را نمی‌شناخت پرنده روی هوا و بر فراز چراغ‌های خطر در ارتفاع بی‌خبری می‌پرید و لحظه‌های آبی را دیوانه‌وار تجربه می‌کرد پرنده، آه، فقط یک پرنده بود! فروغ‌فرخزاد