چقدر بیهوده بود،که اکنون بعد از رفتنم و بعد از رفتنت همه چیز عادی میگذرد،نه تو دیگر به من می اندیشی نه من دیگر به تو میاندیشم.
از ابتدا من برایت چه بودم؟و از آغاز تو برایم چه بودی؟
اوضاع خیلی بد بود،تو اتاق از شدت سر و صدا داشتم روانی میشدم ولی مجبور بودم درس بخونم و هیچ چی از درس حالیم نمیشد یهو بابابزرگ اومدبهم لواشک داد)))
پرنده گفت:
"چه بویی، چه آفتابی، آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش
خواهم رفت."
پرنده از لب ایوان
پرید، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
در ارتفاع بیخبری میپرید
و لحظههای آبی را
دیوانهوار تجربه میکرد
پرنده، آه، فقط یک پرنده بود!
فروغفرخزاد