Call my friends and tell them that I loved them,and I missed them,but I'm not sorry!
گذران
تا به کی باید رفت
از دياري به ديار ديگر
نتوانم نتوانم جستن
هر زمان عشقي و ياري ديگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاري به بهاري ديگر
آه اکنون دیریست
که فرو ریخته در من گویی
تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم با بوسه تو
روي لبهايم مي پندارم
می سپارد جان عطري گذران
آنچه آلودهست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگی ام میلرزد
چون ترا مینگرم
مثل این است که از پنجره ای
تکدرختم را سرشار از برگ
در تب زرد خزان می نگرم
مثل این است که تصویری را
روي جريان هاي مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار که فراموش کنم
تو چه هستي جز يك لحظه يك لحظه يك لحظه كه چشمان مرا می گشاید دربرهوت آگاهی؟
بگذار
که فراموش کنم
فروغفرخزاد
ظلمت
چه گریزیت ز من ؟
چه شتابیت به راه ؟
به چه خواهی بردن
در شبی این همه تاريك پناه ؟
مرمرین پله آن غرفه عاج
اي دريغا که زما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است
نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایانست
شاید آن نقطه نوراني
چشم گرگان بیابانست
می فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا کی ؟
او در اینجاست نهان
می درخشد در مي
گر بهم آویزیم
ما دو سرگشته تنها چون موج
به پناهی که تو مي جويي خواهيم رسيد
اندر آن لحظه جادويي اوج !
فروغفرخزاد
قهر
نگه دگر به سوی من چه ميکنی؟
چو در بر رقيب من نشسته اي
به حیرتم که بعد از آن فربیها
تو هم پي فريب من نشسته اي
به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
که جام خود به جام ديگري زدي
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام ديگري زدي
برو ... برو به سوي او مرا چه غم
تو آفتابي ... او زمين ... من آسمان
بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام
به ناز روي شانه ستارگان
بر او بتاب ز آنکه گریه میکند
در این میانه قلب من به حال او
كمال عشق باشد این گذشتها
دل تو مال من تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبرده اي به راز من ؟
گذشتم از تن تو زانکه در جهان
تني نبود مقصد نیاز من
اگر بسویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بي فروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو
کنون که در کنار او نشسته اي
تو و شراب و دولت وصال او
گذشته رفت و آن افسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بي زوال او
فروغفرخزاد
چیزی در من زنده است که هربار با یورشی از نامردی ها میلرزد،من دستانم را محکم دورش میگیرم تا باد اورا مانند ذرات گرد و غبار از چنگ من در نیاورد. اسمش را چه بگذارم خوب است؟چیزی است که از عشق سرچشمه میگیرد،با محبتم،بخششم،احساساتم و تمام آنچه دارم جریان دارد و در نهایت به سادگی ام ختم میشود این اقیانوس هربار مرا به گودالی انداخته است که سالها مرا سخت گرفتار کرده.
عمیقا قصد ندارم آن را از دست بدهم،عمیقا نمیخواهم سنگ شوم،میخواهم تا ابد درختی باقی بمانم حتی اگر خشک باشد . با خود میگویم اینکه ادم ها نامرد هستند اینکه شاید لایق شکوه این درخت نیستند دلیل نمیشود که من درخت را بدهم و سنگ بگیرم.
امیدوارم تا ابد درخت بمانم حتی خشکیده
و انسانیت،عشق،محبت،دوستی و همه ی این هارا فدای آرامش نسبی که ممکن است با سنگ بودن نصیبم شود نکنم.
امیدوارم روزگار و آدم ها مرا مجبور به سنگ بودن نکند که آن وقت نه روزگار را میبخشم و نه آدم هارا