قهر
نگه دگر به سوی من چه ميکنی؟
چو در بر رقيب من نشسته اي
به حیرتم که بعد از آن فربیها
تو هم پي فريب من نشسته اي
به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
که جام خود به جام ديگري زدي
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام ديگري زدي
برو ... برو به سوي او مرا چه غم
تو آفتابي ... او زمين ... من آسمان
بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام
به ناز روي شانه ستارگان
بر او بتاب ز آنکه گریه میکند
در این میانه قلب من به حال او
كمال عشق باشد این گذشتها
دل تو مال من تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبرده اي به راز من ؟
گذشتم از تن تو زانکه در جهان
تني نبود مقصد نیاز من
اگر بسویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بي فروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو
کنون که در کنار او نشسته اي
تو و شراب و دولت وصال او
گذشته رفت و آن افسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بي زوال او
فروغفرخزاد
چیزی در من زنده است که هربار با یورشی از نامردی ها میلرزد،من دستانم را محکم دورش میگیرم تا باد اورا مانند ذرات گرد و غبار از چنگ من در نیاورد. اسمش را چه بگذارم خوب است؟چیزی است که از عشق سرچشمه میگیرد،با محبتم،بخششم،احساساتم و تمام آنچه دارم جریان دارد و در نهایت به سادگی ام ختم میشود این اقیانوس هربار مرا به گودالی انداخته است که سالها مرا سخت گرفتار کرده.
عمیقا قصد ندارم آن را از دست بدهم،عمیقا نمیخواهم سنگ شوم،میخواهم تا ابد درختی باقی بمانم حتی اگر خشک باشد . با خود میگویم اینکه ادم ها نامرد هستند اینکه شاید لایق شکوه این درخت نیستند دلیل نمیشود که من درخت را بدهم و سنگ بگیرم.
امیدوارم تا ابد درخت بمانم حتی خشکیده
و انسانیت،عشق،محبت،دوستی و همه ی این هارا فدای آرامش نسبی که ممکن است با سنگ بودن نصیبم شود نکنم.
امیدوارم روزگار و آدم ها مرا مجبور به سنگ بودن نکند که آن وقت نه روزگار را میبخشم و نه آدم هارا
تا چایم گرم میشود دلم میخواهد کمی وراجی کنم و از حال و احوال کسالت بارم برایت بگویم.
تنها چیزی که احساس میکنم خستگیست به همراه تکرار تکرار تکرار. گفتم احساس میکنم به اجبار در یک نقاشی گیر افتاده ام ، آخر همه چیز تکراریست ای کاش در یک فیلمی یا تیاتری گیر میافتادم که حداقل کمی حرکت میکردم اما اکنون احساس میکنم همه چیز شکل هم است.
شنبه،یکشنبه،دوشنبه،سهشنبه،چهارشنبه همه رو طی میکنم تا به اخرهفته برسم و نفسی تازه کنم اما در اخر هفته نفسم کهنه تر و فرسودهتر از روزهای هفته است،از مدرسه فرار میکنم به خانه و از خانه فرار میکنم به مدرسه،به خیالم شاید فردا روز بهتریست اما هرروز کسل بارتر و ملال آورتر از روز قبل است.
هیچ چیز جدید نیست،غذاها تکراری،موسیقی ها تکراری،حرف ها تکراری و صرفا وراجی،اشک ها تکراری،خورشید تکراری،ماه تکراری،فیلم ها تکراری.
چرا همه این ها باید یک روند را طی کنند؟چرا خورشید برای تنوع یک روز عشقش نمیکشد که از مغرب طلوع کند؟یا چرا یکهو غذاها تغییر شکل نمیدن و طعم دیگری نمیگیرند؟یا حتی چرا کسی حرف تازه ای برای گفتن ندارد و چرا آدم ها مدام یک چیز را میگویند؟ احساس میکنم همه چیز مانند خانه و وسایلی است که ما آدم ها آن را تغییر دکوراسیون میدهیم و بعد خیال میکنیم چیز جدیدی خلق کردیم و خانه ای جدید گرفته ایم.
ایندفعه چایام را به جای قند با نبات میخورم،فردا آن را با خرما،ظهر آن را با گز،دوساعت بعد از ظهر آن را با کیک،عصر آن را با پولکی،شب آن را با غم،و نیمه شب بهتر است خودم را در چای حل کنم!