تا چایم گرم میشود دلم میخواهد کمی وراجی کنم و از حال و احوال کسالت بارم برایت بگویم.
تنها چیزی که احساس میکنم خستگیست به همراه تکرار تکرار تکرار. گفتم احساس میکنم به اجبار در یک نقاشی گیر افتاده ام ، آخر همه چیز تکراریست ای کاش در یک فیلمی یا تیاتری گیر میافتادم که حداقل کمی حرکت میکردم اما اکنون احساس میکنم همه چیز شکل هم است.
شنبه،یکشنبه،دوشنبه،سهشنبه،چهارشنبه همه رو طی میکنم تا به اخرهفته برسم و نفسی تازه کنم اما در اخر هفته نفسم کهنه تر و فرسودهتر از روزهای هفته است،از مدرسه فرار میکنم به خانه و از خانه فرار میکنم به مدرسه،به خیالم شاید فردا روز بهتریست اما هرروز کسل بارتر و ملال آورتر از روز قبل است.
هیچ چیز جدید نیست،غذاها تکراری،موسیقی ها تکراری،حرف ها تکراری و صرفا وراجی،اشک ها تکراری،خورشید تکراری،ماه تکراری،فیلم ها تکراری.
چرا همه این ها باید یک روند را طی کنند؟چرا خورشید برای تنوع یک روز عشقش نمیکشد که از مغرب طلوع کند؟یا چرا یکهو غذاها تغییر شکل نمیدن و طعم دیگری نمیگیرند؟یا حتی چرا کسی حرف تازه ای برای گفتن ندارد و چرا آدم ها مدام یک چیز را میگویند؟ احساس میکنم همه چیز مانند خانه و وسایلی است که ما آدم ها آن را تغییر دکوراسیون میدهیم و بعد خیال میکنیم چیز جدیدی خلق کردیم و خانه ای جدید گرفته ایم.
ایندفعه چایام را به جای قند با نبات میخورم،فردا آن را با خرما،ظهر آن را با گز،دوساعت بعد از ظهر آن را با کیک،عصر آن را با پولکی،شب آن را با غم،و نیمه شب بهتر است خودم را در چای حل کنم!
ای در رگانم خون وطن ،
ای پرچمت مارا کفن ، دور از تو بادا اهرمن
ایرانِمن ایرانِمن