به طرز عجیبی وقتی با آدمها راجب یه موضوعی حرف میزنم حالم بد میشه اما اگر همون موضوع رو تو دفترم بنویسم حالم بهتر میشه
نمیداند
بر این جمعیت انبوه و این پیکار روزافزون
که ره گم میکند در خون
ازین پس، ماتم نان میکند بیداد
نمیداند
زمینی را که با خون آبیاری میکند
گندم نخواهد داد.
-فریدونمشیری
بعضی روزها خوب نیستند،اما نمیدانم چرا این بعضی روزها همه زندگی مرا فرا گرفته اند؟
ای امید زندگانی،تا به کی نامهربانی؟
گو چه کردم من که دیگر،قدر عشقم را ندانی؟
خوش غافلی که از سرِ خودخواهی
با بندهات به قهر چه ها کردی
چون مهرِ خویش در دلش افکندی
او را ز هر چه داشت جدا کردی
دردا که تا به رویِ تو خندیدم
در رنجِ من نشستی و کوشیدی
اشکم چو رنگِ خونِ شقایق شد
آن را به جام کردی و نوشیدی...
چون نامِ خود به پایِ تو افکندم
افکندیَم به دامنِ دامِ ننگ!
آه، ای الهه کیست که می کوبد
آیینهِ امید مرا بر سنگ؟
در عطرِ بوسه هایِ گناه آلود
رویایِ آتشینِ تو را دیدم
همراه با نوایِ غمی شیرین
در معبدِ سکوتِ تو رقصیدم
اما دریغ و درد که جز حسرت
هرگز نبوده باده به جامِ من
افسوس ای امیدِ خزان دیده
کو تاجِ پر شکوفهِ نامِ من؟
از من جز این دو دیدهِ اشک آلود
آخر بگو چه مانده که بستانی؟
-فروغفرخزاد