کسی پشت این پنجره،بیرون از این در؛منتظر من هست؟
حالا که این پنجره بازه،حالا که گوگوش داره میخونه، حالا که سرما تموم شده،حالا که درختها شکوفه دادن؛وقت برگشتن تو کِیه؟بگو دقیقا کدوم فصل قراره برگردی،دقیقا کدوم روز،کدوم ماه؟به من بگو تا هرچه زودتر زمان رو جلو ببرم.
من خستم،اما نه به اندازهی تو،خودت میدونی که زیادی حساس و کم تحملم،میدونم خستگیت به اندازهی تمام غم های منه،وقتی به چشمات نگاه میکنم عشقی تو چشمات از من بجا مونده که پر از غم و حسرته،من رو میخوای درعین حال ازم بریدی،نه؟
اما اگر یه روزی این خستگیت تحمل ناپذیر شد و دیگه از من فقط یه سنگ قبر برات موند،اگر یه روزی یادت رفت رنگ مورد علاقم چیه،اگه دیگه بخاطرم چای نخوردی،اگه دیگه پشت این درها منتظرم نموندی؛بهت حق میدم این من،یه منِ ناقص و زخمیه که نمیتونست مرهم پیدا کنه برای خودش، اینو بدون من همیشه سنتور میزنم به امید اینکه تو اون بیرون بشنویش.
"یه جایی توی قلبت هست
که روزی خونهی من بود
به این زودی نگو دیره
به این زودی نگو بدرود"