هر زمان که داشتم تو رنج و درد و تلخی روزگار غرق میشدم اشعار فروغ رو میخونم
اما نیرویی او را وا میداشت بگریزید به گوشه ای، کنجی، جایی دور از شهر، جایی دور از آدمها.
از خودم بدم میاد از این که انقدر بداخلاق و ترسو و ضعیفم از اینکه از خودم بدم میاد هم بدم میاد