eitaa logo
بادماراخواهدبرد
1.4هزار دنبال‌کننده
429 عکس
3 ویدیو
0 فایل
Memories don't die , do they?
مشاهده در ایتا
دانلود
یه روزی میزارم و میرم، بهتون قول میدم
گاهی احساس می‌کنم مغزم باد می‌کند و متورم می‌شود. ای کاش می‌تونستم خودم را از دست خودم نجات دهم، گاهی یک لحظه آنقدر کش می‌آید و آنقدر کش می‌آید که می‌شود با آن برای کل مردمان جهان شال گردن و کلاه بافت. چیز بزرگی نبود!یه تذکر ساده! یه گفتگو یک دقیقه ای! وسلام!!! اما انگار آن نگاه،آن سکوت و آن لبخند آنقدر طولانی بوده که یک عمر محسوب می‌شود. درست حکایتِ نمایشنامه پزشک نازنین از نیل سایمون بود آن پرده که مربوط به عطسه است. یک عطسه،چیزی که شاید حساسیتی بیش نبود، یک عطسه کوچک و مختصر از ایوان چردیاکف! چه چیز وحشتناکی درونش دارد که باعث شد آن مردک بیچاره در آخر سکته کند؟شاید همه‌اش تقصیر آن دماغ زشت و حواس پرت بود که در شرایط اشتباهی عطسه کرد!!! شاید پایان من هم مانند ایوان چردیاکف(؟) یا هر کس دیگری باشد، آدم هایی که از لحظه ای کوتاه، نگاهی گذرا، لبخندی ساختی و گفتگویی کوتاه می‌توانند سریالی ۱۰ فصله با هزاران قسمت بسازند‌؛ ما احتمالا در آخر غده ای سرطانی در مغزمان پیدا می کنیم و آخرهم خودمان را از آن غده آویزان می کنیم و دار می زنیم(من یکی این کار را میکنم شمارا نمی دانم). من می‌توانم آن لحظه را انقدر در ذهنم بچرخانم انقدر بچرخانم که سرم گیج برود و همه چیز را به صورت اسلوموشن پیش ببرم آرام و آهسته و البته با بزرگنمایی های زیاد، آن اَبرو ی سمت چپ که قد ۵ سانت بالا رفت در ذهن من قد ۵ متر بالا می‌رود، بی اعتنایی آن خانم های زورگار دیده می‌تواند برای من نفرت و کینه ای دیرینه برداشت شود، همه این ها انقدر در ذهنم بزرگ میشوند که آخر از گوش ها و چشم هایم بیرون میزنند و دلم میخواهد سرم را میان دستانم بگیرم و تا می‌توانم زار بزنم. چرا برای آدمی به حساسیت من باید آنهمه اتفاق حساس رخ بدهد؟آن هم به صورت مداوم و پشت سر هم. راستش دیگر جوابی برای این فکرهایم ندارم پس میروم بخوابم تا بلکه در خواب غلت بزنم و از تخت پایین بیوفتم و مغزم ضربه ای بخورد و همه این ماجراهارا فراموش کنم!!!
فقط جای سوال داره، که چطور‌ میتونم انقدر آسیب ببینم و باز هم بمونم؟
یه نگاه می‌ندازم به برگای خشک کف خیابون و یه نگاه به خودم، کدوم منم؟
از این که آدم ها فکر کنن من همیشه قراره پیششون باشم خیلی بدم‌میاد
و از این که نقش یه قاب عکس فراموش شده رو داشته باشم خیلی بیشتر بدم میاد
کاش انقدر ساده و احمق نبودم
راستشو بخوای وقتی نگاه می‌کنم به دخترایی که انقدر با خانواده‌هاشون ارتباط صمیمانه ای دارن یکم بغضم می‌گیره