چشمانِ بی فروغ من.
که هرروز در این بازار مکاره عشق را میبازد، سرخوردگی را با قیمت گزاف میخرد، نور را از پشت میله های زندانی سرد و مُردار و امید را در خیابان ها با بوی مرده ها باری دیگر و باری دیگر از کف میدهد.
چه برایم ماند در آن شب که کودکی به دنیا آمد؟ شاید آغازش از همانجا بود، شاید خدایی آن بالاها دست به خطایی نا بخشودنی زد، شاید نباید میآمد. کودکی که احتمالا با گریه های پی در پی به دنیا آمد و با گریه های پی در پی هم زندگی خود را سپری کرد. آری آن کودک من بودم.
اکنون که در این دنیای سرد و خامش زیستن را زیستم، به این فکر خواهم کرد که چرا؟ چه معنایی در پس همهی آمد و شدها نهفته؟ چه کسی خطا کرده؟ آدم که سیب را خورد؟ یا شیطان که سیب را داد؟ یا خدایی که نبخشید گناه فرزندش را؟
من نمیدانم خطا کار کیست و معنا چیست و عشق کجاست. فقط این را میدانم که همه چیز در لحظه ای نهفته شده که باد درختی را میرقصاند، باد کبوتر را میرقصاند، باد من و تورا در جدایی های پی در پی میرقصاند، باد لبخند را روی لبانت و فروغ را در چشمانت میرقصاند.
و من نمیدانم چه در آن لحظه بود که من پا به جهانی گذاشتم که نباید؟ و نمیدانم چرا باد مرا به اینجا آورد!
خواب دیدم دستهایت را در جیبهایم گذاشتهای بیدار شدم و تمامِ روز؛ دستهایم بویِ سیب میداد.
حامدعسکری