گاهی وقتا حس میکنم نباید توضیح بدم، با یه جمله همه چیز رو میبندم چون حس میکنم توضیح همه چیز رو خسته کننده میکنه، ترجیح میدم یه جمله رو آدمها با تفکر و دید خودشون بهش نگاه کنن و هرکدوم برداشت های مختلفی داشته باشن اینطوری همه چیز جالب تر نیست؟
ادامه، در ذاتِ زندگى نهفته است. اصلاً روندِ زندگى همين است، كه ادامه دهى. زمين مى خورى، بلند شوى و ادامه دهى. عزيزت مى ميرد، بعدِ كمى مكث، ادامه مى دهى. خسته مى شوى، اندكى بعد ادامه مى دهى. مى ترسى، باز اما ادامه مى دهى. فارغ از انتخاب و توان، تا وقتى زنده اى، آنچه با تو همراه است، ادامه است.
سيد محمد مركبيان
آره میدونم، کمتر به این چنل خاک خورده سر میزنم، کیفیت و ذوق عکسهام و نوشته هام هم کمتر شده.
پوزش میخوام.
قطعا هیچکدوم از اینا برای کسی مهم نیست و نخواهد بود که خب کاملا طبیعی و قابل درکه، اما من میخوام بگم برای صدمین بار و هزارمین بار
میخوام بگم که از زور فکرام افتادم به جون دفتر دستک و سنتورم،
البته این بین ها یه روزهایی هم هست که من بهترم و یکم بیشتر مهر و محبت رو نثار خودم و دیگران میکنم
برای همین احساس میکنم یه قانونی تو سراسر زندگی من جریان داره، یه نموداری تو زندگی من همش درحال حرکته، "بعد هر اوجی فرودی، و بعد هر فرودی اوجی وجود داره" این همون قانونیه که ازش گفتم.
به هرحال یه روزهایی خوبه و یه روزهایی نه. میدونم شاید این روزهای بد من یکم زیادی شدن اما خب دارم سعی میکنم خودم رو قانع کنم که گاهی پیش میاد و حق دارم گاهی حتی شده طولانی مدت ناراحت و غمگین باشم مگه نه؟
یه جاهایی دقیقا گیر میکنم، اینکه دقیقا نمیدونم چرا انقدر خودم خودم رو اذیت میکنم، گاهی بابت حساسیت های روحی شدیدم، گاهی بابت اشتباهاتم چه خواسته و چه ناخواسته و گاهی بابت دیگران؟ با این وجود گاهی از ته دل دلم به حال خودم میسوزه، میشینم به حال خودم اشک میریزم و نمیدونم باید از دیگران معذرت بخوام یا از خودم؟
خلاصه که من دارم تمام سعی ام رو میکنم، همینکه هنوز مینویسم، باشگاهم رو میرم و گهگاهی کتاب میخونم، مشغول دفتر دستک و گاهی هم سنتورم هستم همین برام کافیه و از خودم ممنونم.
من دارم سعیام رو میکنم و لا به لای این سعی کردن ها ممکنه اینجا و این چنل یکم گم و گور بشه اما هستم و تا جایی که بتونم خواهم بود و گه گاهی میام و از حال و احوالاتم میگم(میدونم برای شما شاید مهم نباشه ولی اگه نگم انگار یه چیزی کمه) و سعی میکنم عکسهای جالب انگیز بگیرم.
پس فعلا، شبتون بخیر.
فقط امیدوارم بمب اتمی آنقدر ارزان بشود که توی کلهٔ من هم یکی از آنها را بزنند.
— صادق هدایت • نامهٔ تیرماه ۱۳۲۹