If loving me means letting go
and wishing me the best
Then I guess
I wish, I wish, I wish
you loved me less
چگونه میشود یک فنجان گل قرمزی را با یک پارچ شیشه ای مقایسه کرد؟ چگونه میتوان از رود بابت جاری بودنش و از خاک بابت سکونش ایراد گرفت؟ یا درخت را سرزنش کرد که چرا شاخه دارد و به گل اخم کرد که چرا تیغ دارد؟
ایکاش کسی پیدا میشد که دست قاضی القضات مغزم را میگرفت و چند ساعتی اورا به چای دعوت میکرد، نمیدانم قاضی القضات چای دوست ندارد یا اینکه کسی نیست که چای بریزد؟ ایکاش کسی در این ناکجا آباد ذهنم دستم را میگرفت و مرا میبرد به خانهی متروکه ای، کتاب باز میکرد، فال میخواند، کف بینی و رمال بازی در میآورد و در آخر میگفت "به خداوند یزدان قسم، که تو کافی هستی برای هرآنچه که هستی" و آن وقت من با لبخند از پیش رمال میرفتم و مینشستم با خیال راحت در کنار جویبار بیسکوییت را میزدم در چای و آنقدر صبر میکردم که بیسکوییت بیچاره رمقی برایش نماند و در چای بیوفتد و ته نشین شود، آنوقت مینشستم به بیسکوییت افتاده در چای میخندیدم و بی خیال از عالم و آدم در برهوت سیر میکردم و چای دیگری میریختم و اینبار با قند مینوشیدم.
اگر میدانستم، اگر میفهمیدم، که به قدر یک فنجان، فنجان هستم. به قدر درخت، درخت هستم. به قدر کوچکها، کوچک هستم، دیگر دربرابر این آدم های گندهی بیرحم خوشگل کم نمیآوردم و با خیال راحت فنجان، درخت و کوچک میماندم.
مگر چه اشکالی دارد که فنجان، درخت و کوچک باشیم؟ من با کوچکی همین فنجان، و با ماندگاری همین درخت به شما میگویم که هیچ اشکالی ندارد، بیایید فنجان، درخت و کوچک باشیم و بمانیم چون دنیا گاهی به فنجان ها و درخت ها و کوچک ها نیاز دارد.
واقعا دیدن تلاش آدمها برام تحسین برانگیزه و عاشق آدمهای تلاشگرم که با وجود ضعف هایی که دارن اما برای بهبود خودشون و زندگیشون تلاش میکنن
من حقیقتا تمام روز رو منتظر شبم که در سکوت کامل وقتی همه خوابن برم به پوستم برسم، بنویسم، کتاب بخونم و حتی گاهی گریه کنم اما انجام دادن همه اینا باعث میشه برایچند ساعت جنگی که درون خودم دارم رو به صلحی موقتی مبدل کنم و شده کمی احساس بهتری نسبت به خودم داشته باشم.
بنظرم هرکسی تو زندگی باید بتونه با خودش تنها باشه و از اینکه من میتونم به راحتی این کار رو انجام بدم درحالی که قبلا اصلا اینطوری نبود باعث میشه خوشحال بشم. یه کارهایی باید باشه که تو رو با خودت آشتی بده دیگه، مگه نه؟
آخرش میفهمی هیچکس مقصر نبود؛ نه آنها که رفتند، نه تو که ماندی، فقط بعضی داستانها برای تمام شدن نوشته شدهاند.
نادرابراهیمی
کاری نمیتونم بکنم،
میتونم بیوفتم گوشه اتاقم یه خط تو دفترم بنویسم، یه نگاه به دور و برم و به زندگی بندازم و اشک بریزم، یا بشینم یکم کتاب بخونم، یا یکم سنتور بزنم، یا اینکه برم بالا پشت بوم و به آسمون نگاه کنم.
ولی ته تهش من دوباره با غم هام مجبور میشم به زیستن و زیستن. دوباره صبح مجبورم لبخند بزنم و سعی کنم خودم رو از رخت خواب بیرون بکشم و به کارهام برسم، باید برم باشگاه چون اگه نرم بیشتر و بیشتر غم هام روی سرم آوار میشن، باید مضراب رو بگیرم دستم و نت هارو به فجیح ترین شکل ممکن کنار هم بچینم و یه چیزی به اسم بداهه نوازی به استادم تحویل بدم.
دارم همه تلاشم رو میکنم، شب و روز با خودم حرف میزنم، سعی میکنم به خودم افتخار کنم، با خودم دوست باشم، کنار خودم باشم که احساس تنهایی نکنم.