میتونم به وضوح تفاوت های آدمها رو توی "سبک زندگی" ببینم، خیلی برام همیشه جالب بوده که بدونم وقتی من صبح از خواب پامیشم و دارم موهامو شونه میکنم و چای میخورم، بقیهی آدما چیکار میکنن، دوست دارم بدونم آدمها "چجوری" رندگی میکنن، کی میخوابن کی بیدار میشن، آیا تو زندگی عادت هایی دارن که به طور مداوم انجامشون بدن؟
برام واقعا هیجان انگیزه که میبینم من و دوستم از زمین تا آسمون شیوهی زندگی کردنمون باهم فرق داره.
رقیصدن های ناشیانه، خط چشم کشیدن، نصفه شب ها کف آشپزخونه، نوشتن و کتاب خوندن، فیلم و سریال دیدن، بوی موهام بعد حموم و بافتنشون به یه طرف، خوندن اشعار فروغ و اشک ریختن و اشک ریختن، با ملایم ترین حالت ممکن رسیدن به گل و گلدون ها و کشیدن انگشت هام روی برگ ها، چای چای چای، سنتور زدن های شبانه، گاز زدن سیب ها، شنیدن حرف های هر آشنا و غریبی، بودن بودن بودن این چیزیه که من میخوام با تموم وجود اشک ریختن و با تموم وجود لبخند زدن، خیلی وقته که کوچ کردم و نبودم، وقت برگشت نیست؟
میدونم همه نگاهشون به لب هاست، ولی من نیاز داشتم کسی به چشم هام نگاه کنه و از پیچ و خم مژه هام و رگ های توی چشمام و حالت پلک هام همه چیز رو حس کنه.
بادماراخواهدبرد
گاهی لاک هام رو پاک میکنم و از سادگی ناخن هام لذت میبرم. عاشق سادگی ام چه تو ناخن هام، چه تو ظاهر، چه تو رفتار.