اما باور کنید که کسی تا کنون و تا این لحظه نتونسته من رو درک کنه و حتی این که میگم کسی نمیتونه من رو درک کنه هم کسی نمیتونه درک کنه
میخواستم بگم کسی که موقع غم و غصه هام کنارم بود رو هیچوقت فراموش نمیکنم، ولی دقیقا چه کسی کنارم بود؟
من زنهایی را میشناسم که از دور خشک و مغرور، از نزدیک سرخوش و مست، و از خیلی نزدیک بسیار غمگیناند.
کیمیا رجبی
همه چیز دور و برم به طرز عجیبی حرکت میکند، احساس میکنم خورشید زندگی من دیگر از شرق طلوع نمیکند، هنگامی که پاهایم را جلو میگذارم عقب میروم، دستم را که بالا میبرم پایین میآید، هنگامی که میرقصم اشک میریزم و هنگامی که اشک میریزم میرقصم.
انگار عقربه ها به عقب برمیگردند، انگار همه چیز برخلاف جهت همیشگی اش پیش میرود، انگار من آدم نیستم و انگار من کلا نیستم. دارم میگویم چیزی اینجا میلنگد، همچون پایهی میز که وقتی مینشینم و پاهایم را تکان میدهم تکان تکان میخورد و از برخورد پایه میز به زمین صدایی به وجود میآید.
دیگر فرق بین بازی های ذهن و واقعیت را نمیدانم، انگار بیماری در من زنده است، بیماری که مدام شک دارد و شک دارد، توطئه هارا میچیند و بدون بردن متهم به اتاق بازجویی مهر تایید را بر آن میزند.
ظاهرم نشان میدهد که انگار فراموشی گرفته ام، اما من بیش از هر زمانی به یاد دارم، بیش از هر زمانی احساس را احساس میکنم و تا مغز استخوان میسوزم. روزگار غریبیست، از این جهت غریب است که من هیچ چیز را تحت کنترل خود نمیبینم، پرنده ای از قلبم میگریزد، موریانه ها در مغزم لانه کرده اند، حواس پرت تر شده ام، یادم میرود سلام کنم، یادم میرود خداحافظی کنم، یادم میرود جواب بدهم، دست پاچه وار در مقابل زندگی حرکت میکنم.
موقع پوشیدن لباس ها و شلوار ها به لاغر تر شدنم پی میبرم، در آینه گودی زیر چشمم بیش از هر زمانی جلوهگری میکند، ناخن ها را جوری از ته میگیرم که خون ازشان سرازیر میشود.
سرتان را درد نیاورم، دیگر اختیار هیچ چیز را در دست ندارم، پاهایم در هوا و سرم بر زمین است، من این هارا میگویم اما میدانم درک آن کار دشواریست، اما فرض است که من سر را پایین بیندازم و اشک را درچشمانم جمع کنم و بلند بگویم "شرمندهام" . قصد نداشتم این گونه شود، قصد نداشتم این هارا بنویسم، قصد نداشتم من در قصد تهی هستم اما شما حق دارید مرا ثروتمند در آن ببینید.
پس باز هم "شرمندهام".