باید بگم از هوش مصنوعی و دار و دستهاش متنفرم، از هرچیزی که اینطوری انسان رو به حقارت کشونده متنفرم، از کانسپت آسون کردن 'همه چیز' بدم میاد ترجیح میدم ساعت ها سختی بکشم و زجه بزنم و تهش هم خطا و اشتباه بکنم ولی دستم به این ربات های غیرآدم نخوره.
هدایت شده از متهم ردیف اول _
آه مادر .هواتنگ است و خُلق هم .
اینکه میگویند
روزهاوعمرها مثل برق وباد میرود
امابرق که برمیگردد .
عمرچی عمربرمیگردد؟
مگرعمرمارا باد اورده که باداورده
را باد میبرد؟
مادر روزهایمان کو؟جوانی کو؟
عمرکجارفت؟
خانه باد کجاست ؟ ویل متهم
شب سردی است، و من افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
میکنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها.
سایهای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غمها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصهها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خندهای کو که به دل انگیزم؟
قطرهای کو که به دریا ریزم؟
صخرهای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است.
- غمی غمناک، سهراب سپهری
در دفترم نوشتم" و چرا هیچ عشقی نیست که احساسش کنم؟ و چرا همهی کارها نوعی فرسایش هستند؟".