وقتی کتاب دوست داشتنی داشته باشم که بخونم دیگه اهمیت نداره چقدر اتفاقات بد تو زندگیم میفته یا چقدر غمگینم.
واقعا کتاب خوندن برای من آداب و اصول خاصی داره، مثل عبادت کردن میمونه حتماً باید کنار دستم مداد و هایلایتر و این چیزا باشه. از نشونه های کتاب خوب اینه که بیشترین استفاده رو از هایلایتر هام و مداد و خودکار هام ببرم. و گاهی کتاب ها اونقدر خوب هستن که باید یک بستر مناسبی رو برای خوندن اون کتاب آماده کنم برم بالا پشت بوم، تو حیاط، بشینم جلو نور آفتاب، چایی بذارم بغل دستم، موسیقی بیکلامی بذارم؛ تا حق خودم رو در برابر اون اثر و خالق اون اثر به طور کامل ادا کرده باشم.
کورش درست میگفت، از هرچیزی که آداب و رسومی داشته باشه خوشم میاد، حتی اگر آداب و رسوم نداشته باشه هم من براش آداب و رسوم میسازم. از اینکه این آداب و رسوم تکرار کنم و تکرار کنم لذت میبرم.
بنظرم واقعا "عشق مال کتاباست". نه به این معنا که تو دنیای واقعی عشق وجود نداره نه اصلا، ولی بنظرم عشق اگر تو همون کتاب ها میموند خیلی بهتر بود، نبود؟