الان دارم به این پی میبرم که دوست داشتم یک جهانگرد میبودم و از اینور دنیا تا اون ور دنیا سفر میکردم
هدایت شده از متهم ردیف اول _
گلسا کارش شبیه خورشیده
مهم نیست تو پرده رو بکشی یابکنی بندازی اونور پنجره روببندی یاباز کنی یا لج کنی پرده روبکشی و چراغای خونتو روشن کنی
اون اصلا این چیزا براش مهم نیست .اون میتابه .میتابه ، میتابه میتابه
بعد دیگه اینکه گلسا اگه پیرزن باشه
ازایناست که درخونش به روی همه بازه
بعد دیوارای خونش سبزکمرنگه با کاغذ دیواری گل گلی صورتی
خونش چراغ نداره و همه جا شمع کاشته
چاییش همیشه تازه دمه وفقط چایی میزاره جلوت .تاهروقتم که بخوای میتونی بمونی
البته اگه بخام بهتربگم مفتی نه!
چون یه گربه دم خونش نشسته و یه کارتخوان گرفته دستش و محاله بزاره قسر دربری ؟
دوست دارم از همه روزا نوشته ای داشته باشم.
نمیدونم این روزها جزو روزهای خوب زندگی محسوب میشن یا جزو روزهای بد زندگی. در حقیقت این مدت گریه کردم غصه هم خوردم و با این حال امروز قهقه هم زدم.