دوست دارم از همه روزا نوشته ای داشته باشم.
نمیدونم این روزها جزو روزهای خوب زندگی محسوب میشن یا جزو روزهای بد زندگی. در حقیقت این مدت گریه کردم غصه هم خوردم و با این حال امروز قهقه هم زدم.
میدونی داشتم به این فکر میکردم که همه ی آدم ها تو یه سنی(بستگی به آدمش و شرایط و موقعیت داره) با ضربه هایی از طرف آدم ها رو به رو میشه، با همه چیز درگیری خاصی پیدا میکنه و گاهی یک اتفاق میفته و موجب میشه یه انسان ناگهان از دوران کودکی عبور کنه. مثل یک سیلی محکم میمونه که تورو از خواب میپرونه. یادمه مجتبی شکوری این مرحله از زندگی رو "معصومیت" گذاشته بود.
دارم به این نتیجه میرسم از اینکه نتونم کاری بکنم برای کسی واقعا روانی میشم.