بادماراخواهدبرد
تیرا miss you؟
Tiramisu ☕️
پنیر ویلی : ۲۰۰ گرم
خامه پاکتی : ۲۰۰ گرم
زرده تخم مرغ : دو عدد
شکر : دو سوم پیمانه
قهوه فوری : یک قاشق غذاخوری
پتیبور : دو بسته
وانیل : یک دوم قاشق چایخوری
وانیل و زرده تخم و شکر را خوب هم میزنیم تا کرم رنگ شود ، بعد پنج دقیقه روی بخار کتری میگذاریم و هممیزنیم.
خامه و پنیر را با هم ترکیب میکنیم ، وقتی یکدست شد تخم مرغ و شکر را که روی بخار کتری هم زده بودیم اضافه میکنیم.
قهوه فوری را در یک دوم پیمانه آب جوش حل میکنیم و وقتی کاملا خنک شد بیسکوییت هارا داخل قهوه زده و در ظرف میچینیم و از مایع تیرامیسو ( مایع پنیری -خامه ای ) به صورت لایه ای در ظرف میریزیم .
سپس +۸ ساعت در یخچال میگذاریم و روی آن را با پودر کاکائوی الک شده میپوشانیم 🌟
رسپیش رو کمی تغییر دادم ولی در کل از اینجاست
https://t.me/konjearameshhh
(چنلشون تو تلگرامه).
شاید باید رفت. شاید گاهی ساختن و ساختن چیزی جز کوفتن و خراب کردن نباشد. شاید رفتن تنها راه ماندن خاطرات باشد و شاید آن وقت اگر در کوچه ای پس کوچه ای تورا دیدم سرم را برنگرداندم و یا در دل بد و بیراهی بارت نکردم. شاید آن وقت توهم پیام مرا سین میزدی و به آهنگم گوش میدادی. شاید نباید برگشت و نباید بر میگشتم.
آری دلم تنگ است، دلم تنگ است برای آن که بودی، آن که بودم؛ آن که بودیم. اکنون اما تو دیگری هستی و من هم بیگانه ای که با خودش و با آدم ها صحبت میکند.
شاید باید همه چیز را پذیرفت، و اگر قادر به تغییرش نبودی بگذری ، و اگر توان تغییرش را داشتی بمانی و در ادامه ی پذیرفتن بسازی و درست کنی. شاید باید بدبختی را پذیرفت، شاید باید رفتن را پذیرفت، شاید باید نقاشی ها و کتاب های هدیه و نامه هایت را تنها برای میزان کردن پایه ی میز استفاده کنم.شاید باید خاطرات تا ابد در جعبهی کهنهی گوشهی کمدم باقی بمانند. شاید نباید در هارا باز کرد.
شاید نباید جنگید، شاید نباید خندید، شاید نباید تلاش کرد، شاید نباید دعا کرد، شاید نباید فکر کرد. شاید باید همه چیز را ترک دیواری دید و به آن خندید، شاید باید همه چیز را "گاری فرسوده ای" دید که " میدان خالی را با شتابی پر هیاهو ترک میگوید"، شاید باید " در کنار پرده باقی ماند اما کور اما کر" شاید باید " چون صفر در تفریق و جمع و ضرب حاصلی پیوسته يکسان داشت".
شاید باید مثل من از نقشی بر قالی بی اهمیت تر و ساکت تر و نامرئی تر بود.
از هرچیز آشنایی خوشم می آید، از نگاه خیره مادر، از آن گوشه تخت که بهتر از هر گوشه ی دیگر تخت است، از حیاط خشک خانهمان، از بوسهی دوستانم بر گونه هایم، از نصیحت های پدر، از شعرهای فروغ، از اشک های پی در پی ام، از خندیدن هایمان، از آغوش تو، از رد شدن در سکوت از کنار آن دوست قدیمی، از آن زخمی که تو بر تنم زدی، از هرچیزی که کمی احساس آشنایی به من بدهد.
وقت هایی که از آشناها دور هستم، کف دست هایم را روی زمین می گذارم، شاید آشنایی در زیر زمینی خفته باشد. و هرگاه احساس غریبگی میکنم سرم را به سمت بالا میبرم و آسمان را میبینم، شاید آن پرنده که از فراز آسمان گذشت همان عقابی باشد که آن سالها در حیاط مدرسه برایش دست تکان میدادیم، یا شاید ان هواپیمایی که رد شد و صدایش مرا جذب خود کرد هنوز هم مثل کودکی خلبانی داشته باشد که بالا و پایین پریدن های مرا ببیند و لبخندی بزند. اما من از تو و از آشناهایم همان قدر دورم که هواپیما از بچهی کوچکی که بالا و پایین میپرد. آشناهایم همان قدر دست نیافتنی هستند که مرده ای در گور. و خاطراتم همانقدر تکرارنشدنی و تجربه ناپذیرند که تاریخ، که قدمت، که رویداد های کهن.
هدایت شده از متهم ردیف اول _
هدایت شده از متهم ردیف اول _
برای رفتن نه خداحافظی میخواستم نه راه
و نه چمدان؛درسرم دری باز بود بستم ورفتم.
جمال ثریا
بابا مدام میگه " قوی باش قوی باش، من میخوام تو قوی بار بیای".
من رو ول کنید من برای قوی بودن به دنیا نیومدم.