هرچقدر قلم و کج و راست میکنم و به آن ور میروم چیزی نمینویسد. لااقل چیزی که درخور احساسات من باشد را نمینویسد. شاید کلمات هم عاجزند در برابر همهی این ها. اینکه باشی اما نباشی سخت تر از اینست که کلا نباشی. به نبودن فکر میکنم. شاید بهتر است هستی ام را قطع کنم و بگذارم تنها چیستی ای بمانم در ذهن عده ای اندک. در کل هستی ام با نیستی ام تفاوتی ندارد. شاید اگر گل قالی بودم کسی در هنگام درس خواندن نگاهش مجذوب من میشد اما اکنون گاهی انسان ها تنه به من میزنند و رد میشوند، موقع تعارف کردن میوه مرا نمیبینند و رد میشوند و من در کف آن سیب سبز خوشرنگی که در آن میوه خوری بود میمانم. همین است دیگر. انسان هایی باید باشند اما نباشند تا انسان های دیگر باشند و واقعا هم باشند. اما چرا من؟