من نه آدم خاصی ام،نه عجیبم،نه مرموزم،نه پیچیده ام،نه به یاد موندنی ام،نه دوست داشتنی ام،نه بهترینم،نه بدترینم،نه مهم ترینم،نه کسی ام که تو دوسش داشته باشی،نه کسی ام که تو به یادش بیاری،نه کسی ام که وقتی مدادت رو به دست میگیری از من بنویسی یا منو نقاشی کنی،نه کسی ام که تو ذهنت یه هایلایت صورتی برجسته باشه و نه کسی ام که همه راجب من کنجکاو شن.
دلیل این حد از بی خودی بودن رو نمیفهمم ، به قدری ادم ساده و معمولی ام که هیچکس علاقه نداره سمتم بیاد ، یه آدم حوصله سر بر با کارهای حوصله سر بر.
با کدوم کلمه و جمله و فعل و مفعول و نهاد بنویسم که چه حالی دارم.
نهاد جمله ام همیشه تویی،فعلش همیشه رفتن،تکرار مکررات شده این همه جمله سازی. میرسم به اوج شادی فلاکت بار و بعد میفهمم همه اش خیالات ذهنی ذهن خوش باورم بوده. همه فهمیدن که من فقط یک اشتباهم، دیگه هیچ حرف و تعریف و جمله ای رو در رابطه با خودم نمیتونم بپذیرم .
زمستون به خوبی شروع نشد،سرد و بدون برف و بارون شروع شد؛ قلب منم سرد شده،شده شوره زاری پر از علف هرز، هیچ بارونی کفاف نمیده هیچ سیلی جواب نمیده هیچ برفی خاموش نمیکنه این شعله رو.
برای هیچکس دیگه آدم سابق نیستم،برای هیچکس دیگه شاه پریون نیستم،برای هیچکس دیگه اون آدم سابق نیستم جوری خودم خودم رو آوردم زمین که برای همه شدم بار اضافی روی دوش؛زمین بزار این بار رو،رهاش کن اگر نمیخوایش،واسه ی این موندی که شاید یه روزی به دردت خوردم؟مبادا بعدا پشیمون بشی؟نگران نباش من فراموشی مزمن دارم فقط خاطرات خوب رو به خاطر میارم و حتی اگر من رو از بین ببری باز اگر یه روزی برگردی کنارت میمونم و چای میریزم برات، روی ساده بودن من حسابی میتونی حساب باز کنی .