به گمانم نگهم دل به کسی بست که نیست
و دلم غرق تمنای کسی هست که نیست
همه شهر به دلدادگی ام می خندند
که فلانی شده از چشم کسی مست که نیست.
-فریدون مشیری.
『@badtweeti 』
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نَبُد هیچ خِلَل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود.
-خیام.
『@badtweeti 』
اینجانب
📖 #شاهنامه قسمت سیزدهم: سرنوشت ضحاک فریدون با گرز گاوسر به قلب میدان زد. سپاه ضحاک یکی پس از دیگری
📜 #شاهنامه
قسمت چهاردهم: فریدون سه پسر داشت
بعد از به بند کشیدن ضحاک، فریدون به میان مردم برگشت. سالها بود که مردم جز ترس و خون چیزی ندیده بودند؛ حالا اما پادشاهی روی تخت نشسته بود که خودش از دل همین مردم و برای پایان دادن به بیداد ضحاک برخاسته بود. مردم هم با شادی و امید، پادشاهی او را پذیرفتند.
...
فریدون تاج بر سر گذاشت و فرمانروایی را آغاز کرد. اولین کارش این بود که کشور را از آشفتگی بیرون بیاورد. آنهایی که در روزگار ضحاک از ترس سکوت کرده بودند، دوباره جان گرفتند و زندگی کمکم به شهرها و آبادیها برگشت.
...
در این میان، فرانک، مادر فریدون، جایگاه ویژهای نزد پسرش داشت. فریدون خوب میدانست اگر شجاعت و فداکاری مادرش نبود، خودش هیچوقت به اینجا نمیرسید. برای همین از او به نیکی یاد میکرد و قدر زحماتی را که برای نجات جانش کشیده بود میدانست.
...
سالها گذشت و فریدون به یکی از قدرتمندترین پادشاهان زمان خودش تبدیل شد. او سرزمینهای مختلف را زیر فرمان خود آورد و تلاش کرد دوباره نظم و آرامش را به جهان برگرداند. دوران ضحاک گذشته بود و حالا مردم میتوانستند بدون ترس از مأموران پادشاه، زندگی کنند.
...
اما فریدون با همه قدرتی که داشت، یک مشکل بزرگ داشت؛ هنوز فرزندی نداشت که بعد از او تاج و تخت را به دست بگیرد. برای همین آرزو داشت روزی صاحب پسری شود که بتواند راه او را ادامه دهد.
...
سرانجام این آرزو برآورده شد و فریدون صاحب سه پسر شد. سه شاهزاده که قرار بود آینده خاندان فریدون را رقم بزنند. اما فریدون از همان ابتدا میدانست که داشتن سه پسر نیرومند، به همان اندازه که میتواند مایه قدرت باشد، ممکن است باعث اختلاف و دشمنی هم بشود.
...
فریدون برای اینکه آینده پسرهایش را بسنجد، آنها را آزمایش کرد. هر سه را در موقعیتی قرار داد که باید شجاعت و خرد خودشان را نشان میدادند. او میخواست بفهمد کدامیک از آنها شایستهتر است و چه سرنوشتی در انتظارشان خواهد بود.
...
پسر بزرگتر سَلم نام داشت، پسر دوم تور و کوچکترینشان ایرج بود. هر سه جوان نیرومند و شایسته بودند، اما اخلاق و روحیهشان با هم فرق داشت. ایرج از همه آرامتر و مهربانتر بود و برخلاف برادرانش، دلش کمتر به قدرت و تاج و تخت وابسته بود.
...
فریدون سرزمین پهناورش را میان سه پسر تقسیم کرد. سرزمینهای غربی را به سلم سپرد، سرزمینهای شمال و شرق را به تور و سرزمین ایران را به ایرج داد. از نگاه فریدون، ایرج از همه شایستهتر بود که در مرکز فرمانروایی بنشیند.
...
اما همین تقسیم سرزمین، چیزی را در دل سلم و تور بیدار کرد که قرار نبود به این راحتی خاموش شود؛ حسادت. آنها وقتی دیدند ایرج صاحب بهترین بخش سرزمین و جایگاه پادشاهی شده، احساس کردند سهمشان کمتر از چیزی است که باید باشد.
از همینجا داستانی شروع میشود که دیگر پای ضحاک و اهریمن در میان نیست؛ این بار دشمنی از جایی نزدیکتر میآید... از میان خود خانواده فریدون.
ادامه دارد...
『@badtweeti 』
بار ها افطار خود را قبل موعد خورده ام
بس که از زیبایی ات "الله اکبر" گفته اند.
『@badtweeti 』
نازِ چشمانِ تورا قاب کنم در دلِ شب
تا که مهتاب ننازد به جمالش هر شب.
『@badtweeti 』
اینجانب
📜 #شاهنامه قسمت چهاردهم: فریدون سه پسر داشت بعد از به بند کشیدن ضحاک، فریدون به میان مردم برگشت. سا
📜 #شاهنامه
قسمت پانزدهم: سه برادر؛ از جشن ازدواج تا مرگ ایرج
بعد از اینکه فریدون پادشاهیاش را محکم کرد، سه پسرش سلم، تور و ایرج هم بزرگ شدند و به جوانانی دلیر و نیرومند تبدیل شدند. فریدون میدانست روزی هرکدام از آنها باید صاحب زندگی و سرزمین خودش شوند، برای همین به فکر افتاد برای پسرهایش همسرانی شایسته پیدا کند.
...
در سرزمین یمن، پادشاهی به نام سَرو فرمانروایی میکرد. او سه دختر داشت که به زیبایی و خرد معروف بودند. فریدون یکی از بزرگان را نزد سرو فرستاد و از دخترانش برای سه پسر خود خواستگاری کرد. سرو هم پذیرفت، اما برای اینکه شایستگی این سه شاهزاده را بسنجد، آزمایشی برایشان در نظر گرفت.
...
سه برادر راهی یمن شدند. در مسیر با خطری بزرگ روبهرو شدند؛ موجودی هراسناک که مانند اژدها بود و راه را بر آنها بسته بود. هر سه برادر آماده مبارزه شدند و شجاعت خودشان را نشان دادند. بعد از این ماجرا، سرو فهمید که آنها فقط به خاطر نام و خاندانشان شاهزاده نیستند و توانایی دفاع از خود و سرزمینشان را هم دارند.
...
سرانجام سه دختر سرو با سلم، تور و ایرج ازدواج کردند. جشن بزرگی برپا شد و مدتی همهچیز در آرامش گذشت اما تصمیم فریدون آتش حسادت را در دل سلم و تور روشن کرده بود. آنها تصور میکردند ایرج به خاطر جوانتر بودن نباید چنین سهمی داشته باشد. سرانجام به جای اینکه این موضوع را بپذیرند، تصمیم گرفتند علیه برادر کوچکترشان کاری کنند.
...
سلم و تور نزد ایرج پیام فرستادند و از او خواستند سرزمین ایران را رها کند و سهم خودش را با آنها تقسیم کند. ایرج میتوانست سپاه جمع کند و به جنگ برادرانش برود، اما چنین کاری را نپذیرفت. او نمیخواست برای تاج و تخت، خون برادرش ریخته شود.
...
ایرج خودش به دیدار سلم و تور رفت. وقتی آنها را دید، با مهربانی با برادرانش صحبت کرد و گفت که حاضر است از تاج و تخت بگذرد، اگر این کار بتواند دشمنی میان آنها را تمام کند. اما سلم و تور دیگر فقط به سرزمین فکر نمیکردند؛ حسادت، عقلشان را گرفته بود.
...
تور که از حرفهای ایرج خشمگین شده بود، ناگهان به او حمله کرد. ایرج تلاش کرد برادرش را از این کار منصرف کند و حتی حاضر نشد برای دفاع از خودش شمشیر بکشد. اما تور با ضربهای مرگبار، ایرج را کشت.
با مرگ ایرج، یکی از تلخترین اتفاقات شاهنامه رقم خورد؛ پسری که حاضر شده بود از تاج و تخت بگذرد تا خون برادرانش ریخته نشود، به دست همان برادران کشته شد.
خبر این جنایت وقتی به فریدون رسید، پادشاه پیر را در هم شکست. اما داستان این خون هنوز تمام نشده بود؛ از ایرج فرزندی باقی مانده بود که قرار بود سالها بعد، انتقام خون پدرش را بگیرد...
نامش منوچهر بود.
ادامه دارد...
『@badtweeti 』