eitaa logo
‌اینجانب
1.7هزار دنبال‌کننده
797 عکس
412 ویدیو
0 فایل
اینجا خارج از فرد، نفر و تعداد شمارش متعلق به همه است. جهت ارتباط: @turk_44
مشاهده در ایتا
دانلود
عاقبت از عشق تو اهل کلیسا میشوم میکشم دست از مسلمانی مسیحا میشوم انقدر در کشتی عشقت نشینم همچو نوح یا به ساحل میرسم یا غرق دریا میشوم 『@badtweeti 』
فتبارک گفتن الله بی حکمت نبود شدت زیبایی ات رب را به وجد آورده است:) 『@badtweeti 』
‌اینجانب
📜 #شاهنامه قسمت ششم: جمشید؛ روزگار شکوه، آغاز سقوط گرانمایه جمشید فرزند او    کمر بست یکدل پر از پن
📜 قسمت هفتم: ابلیس و ضحاک سخنان جمشید، دل خیلی‌ها را لرزاند. پادشاهی که سال‌ها با داد و خرد حکومت کرده بود، حالا خودش را سرچشمه همه خوبی‌ها می‌دانست. از همان روز، فرّه ایزدی آرام‌آرام از او دور شد؛ همان نیرویی که به پادشاهان شایسته شکوه و مشروعیت می‌بخشید. مردم هم کم‌کم دیگر آن احترام و دلبستگی گذشته را به او نداشتند. ... هرچه فرّه از جمشید دورتر می‌شد، پایه‌های حکومتش هم سست‌تر می‌شد. فرمانروایانی که سال‌ها از او فرمان می‌بردند، یکی‌یکی سر به نافرمانی برداشتند. آرامش از کشور رفت و آشوب جای آن را گرفت. جمشید دیگر آن پادشاه شکست‌ناپذیر گذشته نبود. ... در همین روزگار، در سرزمین تازیان، پادشاهی به نام مِرداس زندگی می‌کرد؛ مردی نیکوکار و دادگر که میان مردم به پاکی و بخشندگی معروف بود. اما برخلاف او، پسرش ضحاک جوانی جاه‌طلب بود؛ کسی که رؤیای قدرت، لحظه‌ای از ذهنش بیرون نمی‌رفت. ... درست زمانی که این فکرها در سر ضحاک می‌چرخید، اهریمن فرصت را مناسب دید. او این بار با شمشیر و سپاه نیامد؛ بلکه در چهره مردی خیرخواه ظاهر شد و آرام‌آرام خودش را به ضحاک نزدیک کرد. با حرف‌های شیرین، اعتماد او را به دست آورد و بذر طمع را در دلش کاشت. ... اهریمن به ضحاک گفت: «اگر می‌خواهی پادشاه بزرگی شوی، باید از سایه پدرت بیرون بیایی.» ضحاک ابتدا مردد بود، اما وسوسه قدرت هر روز بیشتر در دلش ریشه می‌دواند. او دیگر فقط به تاج و تخت فکر می‌کرد. ... اهریمن نقشه‌ای کشید. یک شب، راهی را که مرداس هر روز برای نیایش از آن می‌گذشت، کند و چاهی عمیق در آن پنهان کرد. صبح که مرداس طبق عادت از آنجا عبور کرد، در چاه افتاد و جانش را از دست داد. ضحاک بدون آنکه شمشیری بکشد، بر تخت پدر نشست. ... اما این تازه آغاز ماجرا بود. اهریمن که نقشه‌اش را موفق دیده بود، این بار در هیئت آشپزی ماهر وارد کاخ ضحاک شد. هر روز غذاهای خوش‌طعم‌تری برای او می‌پخت و آن‌قدر دل پادشاه را به دست آورد که ضحاک گفت: «هرچه می‌خواهی از من بخواه.» ... اهریمن گفت: «فقط اجازه بده شانه‌هایت را ببوسم.» درخواست عجیبی بود، اما ضحاک پذیرفت. وقتی بوسه بر شانه‌های او نشست، اهریمن ناپدید شد. همان لحظه، از هر دو شانه ضحاک ماری سیاه بیرون آمد. هرچه پزشکان تلاش کردند مارها را ببرند، دوباره می‌روییدند و هیچ راهی برای خلاص شدن از آن‌ها نبود. ... اهریمن بار دیگر، این بار در لباس پزشکی دانا، به کاخ آمد و گفت: «تنها راه آرام کردن این مارها، خوراندن مغز انسان به آن‌هاست.» از همان روز، فرمانی هولناک صادر شد؛ هر روز باید دو جوان کشته می‌شدند تا مغزشان خوراک مارهای دوش ضحاک شود. ... در همین روزها، جمشید که دیگر فرّه و پشتیبانی مردم را از دست داده بود، از برابر سپاه ضحاک گریخت. دوران فرمانروایی او به پایان رسید و ضحاک بر بخش بزرگی از جهان مسلط شد. اما این پایان داستان جمشید نبود... سرنوشت تلخی هنوز در انتظار او بود و در دل همین تاریکی، سال‌ها بعد کودکی به دنیا می‌آمد که نامش لرزه بر اندام ضحاک می‌انداخت؛ فریدون... ادامه دارد... 『@badtweeti 』
اصالت علف هَرز و بی عرضه نی زِر دار و بَرد و همه جا دِرا اصالت گپ ذات گپ ریشه یـَ اصالت به هر ادمی نیدِرا + تقدیم به لر های کانال💙🌱 『@badtweeti 』
هدایت شده از ‌اینجانب
و تو تنها تر از تنهایی ها هستی... _شب بخیر. 『@badtweeti 』