eitaa logo
baghdad0120
1.2هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
4.4هزار ویدیو
34 فایل
#بسم_الله_قاصم_الجبارین ـــ ـ ـ ـــ🍃 مجموعه سایبری فرهنگی #بغداد٠۱۲٠ تاسیس: جمعه، ۱۳ دی ۱۳۹۸ #قاسم_بن_الحسن را در همه پیام رسان ها دنبال کنید #چ۴۵
مشاهده در ایتا
دانلود
baghdad0120
✨🇮🇷 🔟 ـــــــــــــــــــــ ـ ـ 🍃🦋 موشن گرافیک قصه قاسم (قسمت یازدهم) انتشار نخستین بار جزئیات
8.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨🇮🇷 1⃣2⃣ ـــــــــــــــــــــ ـ ـ 🍃🦋 موشن گرافیک قصه قاسم (قسمت دوازدهم) درپی زلزله ۶/۶ ریشتری دراستان کرمان وشهربم که فرودگاه شهر بم به مخروبه تبدیل شده بود. حاج قاسم سلیمانی واحمد کاظمی تصمیم گرفتند آنجا را راه اندازی کنند. درقسمت دوازدهم: احمد کاظمی وقاسم سلیمانی بامدیریت عملیاتی خود علاوه برترمیم فرودگاه بم کنترل وهدایت هواپیماهای حامل کمک های امدادی ومجروحین رابرعهده می گیرن... 🆔eitaa.com/baghdad0120
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
باز دوباره شب جمعه شد و باز بی قرار یار، باز لحظه ی شهادت و باز این دست های تنهای بی قرار. غم ظهور و نیامدنت بس نبود عزیزِ جان؟ این درد جانسوز هم بر آن اضافه شد و لبریز شد کاسه ی صبر جان. پس از این دیگر شب های جمعه هیچ وقت مثل گذشته نخواهد بود... ساعت ۱:۲۰ دقیقه بامداد جمعه... 😞💔 جانان بگو پس نوبت ما کی میرسد؟ دنیا بدون تو دیگر جای قشنگی نیست... شادی روحش صلوات ✨   @baghdad0120
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨️🇮🇷 🍂تا كجا فاصله افتاد ميان من و تو چند فرسنگ جدايست مكان من و تو... 🍂كاشكی خير نبيند ، دلش آتش گيرد بانی اين همه دوریِ ميان من و تو... 🍂چند سال است قنوت من‌ و‌ تو يكسان است آيه های فرج روی زبان من و تو... 🍂نقطه مشترك ماست همين هم خوبست اشك سرخی كه مسيحای نشان من و تو ... 🍂باز هم جمعه شد و نبض زمان بالا رفت مثل اين ثانيه ها و ضربان من و تو ... @baghdad0120
✨️🇮🇷 شما ای ملت رنج كشيده و ستم ديده ، نكند يک لحظه از خدا غافل بشويد بلكه مانند كوه استوار و مانند دريا در مقابل دشمنان خدا خروشان باشيد و از فرمان امام خمينی سرپيچی نكنيد كه در روز قيامت هيچ عذری نمی‌توانيد بياوريد و نگذاريد افراد خود فروخته و منافق در بين شما رخنه كنند و ضربه به اسلام بزنند كه در اين صورت قلب امام را به درد می‌آوريد و بدانيد كه مسئول هستيد و در پشت جبهه به رزمندگان و جنگ زدگان كمک كنيد و در راه خدا انفاق كنيد كه خدا پاداش بزرگی به شما می‌دهد و راه شهيدانی كه بخاطر اسلام فدا شدند و به لقاء الله پيوستند را ادامه دهيد و در اين راه كوتاهی نكنيد كه عذاب جهنم بسی عظيم است . @baghdad0120
✨️🇮🇷 🔴 زلزله تركيه آب درياى مصر را سياه كرد 🔹در پی ویرانگر ، آب دریا در سواحل به رنگ سیاه در آمد و برای سومین روز متوالی در مصر حالت به وجود آمد. 🔹روسيااليوم گزارش داد: برخى كاربران مصری در تصويرهايى از سیاه شدن رنگ آب دریا منتشر کردند، و برخی نیز نوشتند که این پدیده در روز دوشنبه ٦ فوریه پس از رخ داده است. eitaa.com/Baghdad0120
baghdad0120
#دمشق_شهر_عشق #قسمت_سی_و_چهارم 🔹 با خبر شهادت #سردار_سلیمانی، فاتحه ابوالفضل و دمشق و داریا را یکج
🔹 ابوالفضل از خستگی نفس کم آورده و دلش از غصه غربت می‌سوخت که همچنان می‌گفت :«از هر چهار تا مرز اردن و لبنان و عراق و ترکیه، وارد سوریه میشن و ارتش درگیره! همین مدت خیلی‌ها رو که دستگیر کردن اصلاً سوری نبودن!» سپس مستقیم به چشمان مصطفی نگاه کرد و با خنده تلخی خبر داد :«تو درگیری‌های حلب وقتی جنازه تروریست‌ها رو شناسایی می‌کردن، چندتا افسر و هم قاطی‌شون بودن. حتی یکی‌شون پیش‌نماز مسجد ریاض بود، اومده بوده سوریه بجنگه!» 🔹 از نگاه نگران مصطفی پیدا بود از این لشگرکشی جهانی ضد کشورش ترسیده که نگاهش به زمین فرو رفت و آهسته گفت :«پادشاه داره پول جمع می‌کنه که این حرومزاده‌ها رو بیشتر تجهیز کنه!» و دیگر کاسه صبر مادرش هم سر رفته بود که مظلومانه از ابوالفضل پرسید :«میگن آمریکا و می‌خوان به سوریه حمله کنن، راسته؟» و احتمال همین حمله دل ابوالفضل را لرزانده بود که لحظه‌ای ماتش برد و به تنهایی مرد هر دردی بود که دلبرانه خندید و خاطرش را تخت کرد :«نه مادر! اینا از این حرفا زیاد می‌زنن!» 🔹 سپس چشمانش درخشید و از لب‌هایش عصاره چکید :«اگه همه دنیا بخوان سوریه رو از پا دربیارن، و ما سربازای مثل کوه پشت‌تون وایسادیم! اینجا فرماندهی با (علیهاالسلام)! آمریکا و اسرائیل و عربستان کی هستن که بخوان غلط زیادی کنن!» و با همین چند کلمه کاری کرد که سر مصطفی بالا آمد و دل خودش دریای درد بود که لحنش گرفت :«ظاهراً ارتش تو داریا هم چندتاشون رو گرفته.» و دیگر هم امن نبود که رو به مصطفی بی‌ملاحظه حکم کرد :«باید از اینجا برید!» 🔹 نگاه ما به دهانش مانده و او می‌دانست چه آتشی زیر خاکستر داریا مخفی شده که محکم ادامه داد :«ان‌شاءالله تا چند روز دیگه وضعیت تثبیت میشه، براتون یه جایی می‌گیرم که بیاید اونجا.» به‌قدری صریح صحبت کرد که مصطفی زبانش بند آمد و ابوالفضل آخرِ این قصه را دیده بود که با لحنی نرم‌تر توضیح داد :«می‌دونم کار و زندگی‌تون اینجاس، ولی دیگه صلاح نیس تو داریا بمونید!» 🔹 بوی افطاری در خانه پیچیده و ابوالفضل عجله داشت به برگردد که بلافاصله از جا بلند شد. شاید هم حس می‌کرد حال همه را بهم ریخته که دیگر منتظر پاسخ کسی نشد، با خداحافظی ساده‌ای از اتاق بیرون رفت و من هنوز تشنه چشمانش بودم که دنبالش دویدم. روی ایوان تا کفشش را می‌پوشید، با بی‌قراری پرسیدم :«چرا باید بریم؟» قامتش راست شد، با نگاهش روی صورتم گشت و اینبار شیطنتی در کار نبود که رک و راست پاسخ داد :«زینب جان! شرایط اونجوری که من فکر می‌کردم نشد. مجبور شدم تو این خونه تنهات بذارم، ولی حالا...» که صدای مصطفی خلوت‌مان را به هم زد :«شما اگه می‌خواید خواهرتون رو ببرید، ما مزاحمتون نمیشیم.» 🔹 به سمت مصطفی چرخیدم، چشمانش سرد و ساکت به چهره ابوالفضل مانده و از سرخی صورتش حرارت پیدا بود. ابوالفضل قدمی را که به سمت پله‌های ایوان رفته بود به طرف او برگشت و با دلخوری پرسید :«یعنی دیگه نمی‌خوای کمکم کنی؟» مصطفی لحظه‌ای نگاهش به سمت چشمان منتظرم کشیده شد و در همان یک لحظه دیدم ترس رفتنم دلش را زیر و رو کرده که صدایش پیش برادرم شکست :«وقتی خواهرتون رو ببرید پیش خودتون، دیگه به من نیازی ندارید!» 🔹 انگار دست ابوالفضل را رد می‌کرد تا پای دل مرا پیش بکشد بلکه حرفی از آمدنش بزنم و ابوالفضل دستش را خوانده بود که رو به من دستور داد :«زینب جان یه لحظه برو تو اتاق!» لحنش به حدی محکم بود که خماری خیالم از چشمان مصطفی پرید و من ساکت به اتاق برگشتم. مادر مصطفی هنوز در حیرت حرف ابوالفضل مانده و هیچ حسی حریف مهربانی‌اش نمی‌شد که رو به من خواهش کرد :«دخترم به برادرت بگو بمونه!» و من مات رفتار ابوالفضل دور خودم می‌چرخیدم که مصطفی وارد شد. 🔹 انگار در تمام این اتاق فقط چشمان مرا می‌دید که تنها نگاهم می‌کرد و با همین نگاه، چشمانم از نفس افتاد و او یک جمله از دهان دلش پرید :«من پا پس نکشیدم، تا هر جا لازم باشه باهاتون میام!» کلماتش مبهم بود و خودش می‌دانست آتش چطور به دامن دلش افتاده که شبنم روی پیشانی‌اش نم زد و پاسخ تعجب مادرش را با همان صدای گرفته داد :«ان‌شاءالله هر وقت برادرشون گفتن میریم زینبیه.» 🔹 و پیش از آنکه زینبیه به آرامش برسد، سوریه طوری به هم پیچید که انبار باروت داریا یک شبه منفجر شد. هنوز وارد شهر نشده و که از قبل در لانه کرده بودند، با اسلحه به جان مردم افتادند... ✍️نویسنده: ✨🦋 @baghdad0120
✨️🇮🇷 🔴 سد آتاترک؛ پنجمین سد بزرگ دنیا ترک خورد و در آستانه شکستن قرار گرفت! بستن آب روی مردم ، و تاوانش سنگینه. ایجاد بحران آب و بحران ریزگرد برای دو ملت ایران و عراق تاوانش سنگینه... چه خوشتون بیاد چه نیاد این مامور خدا بود! eitaa.com/Baghdad0120
✨️🇮🇷 پاناما نزدیک‌تر از همیشه به ایران 🔹در حالی که ‌مقام‌های آمریکایی در هفته‌های گذشته بارها از خواسته‌اند که از حضور کشتی‌های ایران در این تنگه جلوگیری کند، مسئولان دریایی جمهوری‌ پاناما قصد دارند با نادیده‌گرفتن تهدیدهای به کشتی‌های اجازه عبور از را بدهند. ‌ 🔸پیش از این، فرمانده گفته بود تا امروز در تمامی تنگه‌های راهبردی دنیا به جز دو تنگه حضور داشته‌ایم که در یکی از آن‌ها امسال حضور پیدا می‌کنیم و در حال برنامه‌ریزی برای حضور در تنگه پاناما هستیم. ‌ ‌ 🔷 ۸۶ نیروی دریایی ارتش نخستین ناوگروهی است که طبق برنامه‌ریزی قرار است یک‌بار دور گردش کند. @baghdad0120