خوانش چهارم.mp3
زمان:
حجم:
40M
🔊 صوت جلسه چهارم خوانش بهانش (گلستان سعدی)
🗓️ ۱۶ آذر 1404
🎙️ استاد سعید احمدی
#گزارش_صوتی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🧑🏻🦯 گاهی یک غفلت، ریشه را از چشم پنهان میکند.
🏺 عصر سنت همچنان بهعنوان لایهای زنده و جاری در جان انسان حضور دارد؛ نه گذشتهای مرده که در موزهها بماند، بلکه حافظهای که پیاپی در فهم ما تنفس میکند. مدرنیته نیز در امتداد همین ریشه حرکت میکند؛ حتی آنجا که ظاهرش بر گسست تأکید دارد، باز در عمق، پیشفهمهایی دارد که از همان سنت تغذیه میشوند. همان روحی که حکمای قدیم در نظریه تذکار بیان میکنند—اینکه فهم، یادآوری حقیقتی است که پیشتر در ما نهاده شده—در مدرنیته با نام «پیشفهم» در جریان است؛ یعنی هیچ شناختی از خلأ آغاز نمیشود، هر فهمی از چیزی که پیشاپیش در ما رسوب کرده، نیرو میگیرد.
🗓️ در میانه قرن بیستم، موجهای تازهای در فلسفه، هنر و علوم انسانی سر برمیآورند که ادعا میکنند سنت دیگر کارکرد خود را از دست داده و مدرنیته به مرزهایش رسیده است. این جریان تازه، که بعدها با عنوان «پسامدرنیته» خوانده میشود، میکوشد از هر چارچوب ثابت عبور کند؛ گویی جهان میتواند بدون ریشهها نیز ادامه پیدا کند. امّا همین تلاش برای عبور، شکافی ایجاد میکند که خودِ تفکر را بیتکیهگاه میسازد.
📊 پسامدرنیته نمیکوشد چیزی را جایگزین کند؛ بیشتر در پی لغزاندن معناست. از دل همین لغزندگی است که نسبیگرایی قوت میگیرد. حقیقت به روایت تبدیل میشود، اخلاق به سلیقه، فرهنگ به بازی نشانهها، و هویت به چیزی سیال و بیمرز. این سیالیت در ظاهر جذاب است، اما در عمق، آرامآرام توان داوری را میفرساید. ذهنی که هیچ معیار ثابت در اختیار ندارد، میان کثرتها معلق میماند؛ گویی انسان در فضایی بیجاذبه حرکت میکند: بسیار شناور، اما بیفرود.
✅ بااینحال، آنچه کمتر به آن توجه میشود این است که نوآوری همیشه از دل سنت زاده میشود. سنت یک «گذشته» نیست، یک «منبع» است؛ سرچشمهای که معنا، فهم و حتی جسارتِ نو شدن از آن نیرو میگیرد. مدرنیته نیز، هرچند خود را چهره تغییر و تازگی مینمایاند، اما همچنان بر همان پیشفهمهای رسوبکردهای استوار است که ریشه در سنت دارند. بریدن این رشته، نه ما را آزاد میکند و نه راه تازهای میگشاید؛ فقط ثبات را میگیرد و در عوض چیزی نمیدهد.
🔍 از همینجا نقد اصلی بر پسامدرنیته روشن میشود: این جریان در پی عبور از سنت و مدرنیته است بیآنکه بداند سنت همچنان جاری است و مدرنیته همچنان توان نو شدن دارد. نتیجه، نوعی بیثباتی گسترده است؛ جامعهای که میان روایتهای متکثر، اما بیمعیار، رها میشود و اخلاق و حقیقت در آن قدرت هدایتگری خود را از دست میدهند.
🔻 پسامدرنیته نه آغاز عصری نو است و نه پایان عصری قدیم؛ بیشتر نوعی سرگشتگی است که وقتی سنت را «تمامشده» فرض میکند، خود نیز قدرت معنا بخشیدن به جهان را از دست میدهد. سنت همچنان جاری است و مدرنیته همچنان امکان تحول دارد؛ و نوآوری واقعی نه در عبور از این دو، بلکه در بازشناسی همان ریشههای زنده است که در ما استمرار دارند. 🔺
✍🏻 جواد جعفری
#یادداشت_اختصاصی
#نقدی_بر_پس_مدرنیته
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔇 من با مفهوم آلودگی صوتی آشنا نبودم. مثلا بوق زدن زیاد ماشینا رو آلودگی صوتی میدونستم یا چیزایی مثل این.
📱 ولی الان بزرگترین آلودگی صوتی برای من، کلیپهای اینستاگرامی هستن. هرجا میرم، همه نشستن دارن اسکرول میکنن... من واقعا از این صداهای تکراریِ بیمعنیِ ناهنجار فراریم!
✍ راضیه واحدی
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
💠درس زندگی حضرت زهرا برای ما
🌸 عزیزان من، جوانان عزیز! امروز در دوران جمهوری اسلامی این فرصت برای آحاد جامعه هست که درست حرکت کنند، درست زندگی کنند، مؤمنانه زندگی کنند، با عفّت زندگی کنند.
🌱 درس زندگی صدّیقهی طاهره، فاطمهی زهرا (سلاماللهعلیها) این است برای ما: تلاش، اجتهاد، کوشش، پاک زندگی کردن؛ همچنانکه آن بزرگوار یکپارچه معنویّت و نور و صفا بود: الطُّهرَةِ الطّاهِرَةِ المُطَهَّرَةِ التَّقیَّةِ النَّقیَّةِ [الرَّضیَّة] الزَّکیَة؛ پاکی و آراستگی و تقوا و نورانیّت آن بزرگوار، همان چیزی است که در طول تاریخ تشیّع بر معارف ما سایهافکن بوده است.
🗓️ بیانات در دیدار جمعی از مداحان اهل بیت علیهمالسلام ۱۳۹۳/۰۱/۳۱
#رهبر_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
💠 کفشآبی
🍃 دزدها یکی_یکی آمدند و چندتا_چندتا بردند. چشمم را گوشم را و قلبم را. پیش از بقیه هم تو را...
🌱 همیشه عاشقت بودم؛ ولی تو نفهمیدی. شاید هم خودت را به آن راه میزدی. گاهی که میآیی لب پنجره و به ریگزارها چشم میدوزی من رد شدن نسیم بهشت را از میان موهایت میبینم. چشمهایت را میپایم که تا کجا میخرامند. کویر به جای خاک، بوی نم باران میگیرد. کیست که باور کند من در میان این مردهریگها این طور زنده شدهام؟ من عجیبم یا تو که برای یک جفت دمپایی پاره این همه راه آمدهای و به خودت و همه قول دادهای که بدون آنها پایت را به هیچ دیاری باز نکنی؟ تو قدمهای محکمی برداشتهای؛ ولی حیف که زیر پایت سست و لغزان است. خودم میدانم که آن یک جفت پاپوش آبیرنگ بچهگانه مانند خاطرات کودکی هر دومان حکم یک زیرخاکی بیارزش را دارد. خسته نکن خودت را. نه اینجا که هیچ جای دیگر تو و من دستمان به آن کفشهای لاجوردی و شفاف نخواهد رسید. من مطمئنم چیزی شبیه هیولا همه مسیرهای رفتهی کفشهای ما را بو کشیده و آنها را بلعیده است. هیولایی به نام فراموشی. همان چیزی که مرا هم از ذهن تو بلعید. کاش خود من را هم زیر آروارههایش خرد و خراب میکرد! کاش دستکم یک جای مهم از تن و روح مرا زیر فک خودش میفشرد و نابود میکرد! کاش این دل صاحبمرده من همراه آن یک جفت خاطرهی شاد و شیرین، خوراک غول بیابان میشد! الان دیگر تو برای من به لعنت خدا هم نمیارزی. پیرم کردی. فرتوت خاطرات رعشهآور. بیشتر میخوابم تا بیشتر برگردم به بوی نم همان گلهایی که میچسبید ته کفشمان. به همان حسی که گویا توی دنیا هیچ کس نیست جز من و تو. غم نیست، رنج نیست، ترس نیست، دلهره نیست، دزد هم نیست؛ فقط من و توایم. من و تو هنگام کندن خاک. هنگام چیدن سنگها روی هم تا یک اتاقک بسازیم فقط به اندازه بودن هر دویمان. مهمان هم نمیپذیریم. مهمانی هم نمیرویم. دراز بکشیم کنار هم و فقط زل بزنیم توی چشمهای بیغلوغش یکدیگر و یک دل سیر قاه قاه بخندیم. راستی یک چیز دیگر هم بود. ولش کن بعد میگویم. تو از همان روزی که به تاراج رفتی ابدیت را هم با خود بردی. قرار بود همیشه همدیگر را دوست بداریم. یادت رفته که گفتی من «قهر _قهر تا روز قیامت» را به همه میگویم جز تو؟ شیارهای دور مردمک چشمهایت پر بود از کاکلیهای سر جاده که هر جا میروم و هر جا میروی دلمان بپرد به هوای هم. هر چه گفتی هر چه شنیدم هر چه نشانم دادی و هر چه دیدم کشک بود؟ آهای! کفشآبی! پشمی به کلاهت نمانده. دیگر مثل روزهای اول نیستم که با دیدنت آب در دهانم بخشکد و قلبم آن قدر تند و کوبنده بزند که پایم بلرزد و سر جایم مثل چوب، خشک و میخکوب شوم. میدانی! من بدون تو صدها جفت کفش پاره کردهام. هیچکدامش هم آبی نبود. یا سیاه بودند یا خودم رویشان را مانند حاجیفیروز واکس سیاه میزدم. بگذار حرف اولم را آخر بزنم. بعد از تو نقاشی نبود، شعر هم نبود، هیچ پروانهی قشنگی روی شانههایم ننشست. بعد از تو ستارهام را نیز گموگور کردم؛ چون دیگر چشمی نداشتم که بر آسمان بدوزم تا رد ستارهام را بزنم. دزدها یکی_یکی آمدند و چندتا_چندتا بردند. چشمم را، گوشم را و قلبم را. پیش از بقیه هم تو را. ای معصومیت کودکانهی من!
✍🏻 استاد سعید احمدی
🗓️ ۱۸ آذر ۱۴۰۱
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
51.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ
💠 کفش آبی
🎙️ روز خوانش گلستان سعدی، استاد احمدی لطف کردند و یکی از داستانهای فوقالعاده دلنشین خودشون رو برامون خوندند.
🌸 گوش جان بسپارید.
🎙️ استاد سعید احمدی
#خوانش_بهانش
#گزارش
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
💡 اولین گام پس از یافتن ایدۀ داستان | انتخاب پیرنگ
🔸 بعد از اینکه ایدۀ خوبی برای نوشتن یک داستان، رمان یا فیلمنامه پیدا کردید اکنون در گام بعدی و برای ایدۀ خود حتماً باید یکی از دو نوع پیرنگی را که در پایین آورده شدهاند انتخاب کنید. توجه کنید که انتخاب هر کدام از دو پیرنگ زیر به شیوۀ خاص خود روی ساختار و عناصر داستان شما تأثیر میگذارد و به طور کلی مسیر داستانی را که میخواهید بنویسید تغییر خواهد داد.
🔹 دو نوع پیرنگ: ۱. ماجرامحور، ۲. شخصیتمحور
📝 پیرنگ ماجرامحور:
🔸 در پیرنگهای ماجرامحور نویسنده روی سلسلهای از ماجراها، اتفاقات و حوادث بیرونی در داستان تمرکز دارد، و نیروهای اصلی و پیشبرندۀ داستانش نیز همین ماجراها و حوادث هستند. بیشتر پیرنگهای ماجرامحور معمولاً معمایی در خود دارند که رخدادها و حوادث داستان این معما را در خود پرورش و رشد میدهند، تا اینکه سرانجام در پایان داستان و در مرحلۀ گرهگشایی این معما حل میشود.
🔹 از طرفی در پیرنگهای ماجرامحور مسائل عمیق اخلاقی، کشمکشهای درونی و شخصیتپردازی نقش نیروهای ضعیف داستان را بر عهده دارند. بنابراین در پایان داستانهای ماجرامحور معمولاً شخصیتها دچار تغییرات آنچنانی نمیشوند.
🔻 پیرنگهای ماجرامحور بیشتر در فیلمهای هالیوود و در داستانهای بازاری مخاطبپسند به کار گرفته میشوند. و معمولاً فیلمها و داستانهای کاراگاهی، عاشقانه، ترسناک، علمیتخیلی و اکشن از این دسته پیرنگها ساخته میشوند. 🔺
👤 پیرنگ شخصیتمحور:
🔸 اما در پیرنگهای شخصیتمحور نویسنده غالباً افکار، عقاید و باورهای درونی شخصیت و روابط بین شخصیتها را کندوکاو میکند. در این داستانها و فیلمها شخصیتها همیشه در جستجوی معنی و مفهوم خاصی هستند و مرکز ثقل داستان را تشکیل میدهند.
🔹 در پیرنگهای شخصیتمحور تمرکز نویسنده روی شخصیتهای داستان است و نیروهای اصلی و پیشبرندۀ داستانش نیز شخصیتها هستند. در این گونه فیلمها و داستانها حادثه و ماجرا نیروهای ضعیف را تشکیل میدهند و کمتر به آنها پرداخته میشود.
🔸 در طول داستانهای شخصیتمحور، شخصیتها با کشمکشهای درونی شدیدی روبرو میشوند و به همین علت عقاید و باورهای آنها در پایان داستان، نسبت به ابتدای داستان دچار تغییرات اساسی میشود.
🔹 کتابهایی مانند جنایت و مکافات داستایفسکی، مسخ کافکا و بیگانۀ کامو از نمونه داستانهای شخصیتمحور هستند و در ادبیات داستانی خوانندگان خاص خود را دارند. در ضمن ادبیات جدی همواره پیرنگهای شخصیتمحور را بر پیرنگهای ماجرامحور ترجیح میدهد.
🔻 نتیجتاً هنگامی که ایدۀ داستان خود را پیدا کردید تصمیم بگیرید که آیا میخواهید داستانی شخصیتمحور بنویسید یا داستانی ماجرامحور؟ زیرا این تصمیم شما در ابتدای راه سبب میشود تا نیروهای قوی و ضعیف خود را در داستان مشخص کنید و در تمام طول داستان تعادل میان آن دو را حفظ کنید. 🔺
✍🏻 محسن کرمی
#راهنمای_نویسندگی
✿📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🤱🏻 مامان؛ حتی تو اسمت هم ما رو بغل کردی...
✍ راضیه واحدی
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh