🎒 نویسنده، مُردهی سفر است
✅ سفر، دستکم دو حسن دارد. اول، احتمال برخورد با تجاربی جدید و دوم، پارهگی چُرت عادتهای روزمره. این دو حسن تضمینشدهی هر سفری هستند. فارغ از مبدا و مقصد و کیفیت....
☝🏻 باورم نمیشود که داستاننویسی اهل سفر نباشد. و اهل کافی نیست. من اسمش را دقیقتر میگویم. باورم نمیشود که داستاننویسی مردهی سفر نباشد.
◽ و تا واعظ غیر متعظ نباشم، بگذار همین حالا یکی دو تکه از دفتر خاطراتم را به لطف کنترل+سی اضافه کنم:
📍 خسته و کوفته رسیدهایم تهران. کم از ده روز و چهارهزار و پانصد کیلومتر رانندهگی... با تصاویری که مطمئنم روزی در مغزم منفجر خواهند شد.....
تقریباً همهی جادههایی را که در این سفر پیمودیم، پیشتر رانده بودهام. به جز تکهی چابهار به جاسک، از بریدهگی کنارک به بعد که میخورد در دل کویر و جایی بود که هیچ زمانی پایم به آن جا نرسیده بود. با این همه در هیچ کدام از تکههای مسیر، کسالتِ تکرار نداشتم. سفر، یعنی از میان بردنِ روزمرهگی...
🏜️ مثلا یادم میآید که پانزده سال پیش از میانهی کویر شبی رسیدیم به جیرفت و چه قدر کیف کردیم از این هندوستان ایران با آن بوی بهار نارنجهایش. و این بار ساعتِ دو بعد از ظهر از میناب رفتیم جیرفت و کماکان منتظر بودیم همان قدر لذت ببریم که نشد! کاملا به خلاف ایرانشهر که دو سال پیش در سفری رسمی به آن شهر رفته بودم و نپسندیده بودمش و این بار وقتی بعد از چهارصد کیلومتر راندن در کویر -بعد از بم- رسیدیم به ایرانشهر خیال میکردیم که به بهشت رسیدهایم....
📕 #سرلوحهها
صفحه ۲۴۴
✍🏻 #رضا_امیرخانی
✿📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔸 بانو! ویرانهای است این جهان. عمر کفاف نمیدهد که آباد کنیم، غیرت رخصت نمیدهد که رها کنیم.
🔹 ایمان، توان مرگ را پس پشت همه چیز افکنده بود. توکل با مرگ همانگونه بازی میکند که طفلی با فرفرهای.
🔸 بانو! زمانی که با زمانهی خویش نساختی، و با مَسندنشینان و اَمربَرانِ ایشان کنار نیامدی، و آنچه را که جاهلان می گویند، جاهلانه باز نگفتی، لاجرم به تَبعید اَبَدیِ روح گرفتار خواهی شد - حتی اگر در کُنجِ منزلی در شهری ساکن باشی؛ و اگر بر نپذیرفتن پای فشردی، آوارهات خواهند کرد، یا به زندانت خواهند انداخت و به دارَت خواهند کشید. شرمگینم بانو، که این جنگ را من آغاز کردهام، و سهمی عظیم از عذابش به تو میرسد و به این طفلکانِ معصوم."
📕 #مردی_در_تبعید_ابدی
✍🏻 #نادر_ابراهیمی
#معرفی_کتاب
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 امید واقعی
⚠️ دشمنان در تبلیغاتشان سعی میکنند سایهی یأس و ناامیدی و بحران را بیندازند بر روی حوادث کشور، مشکلات کوچک را چند برابر بزرگ کنند؛ مشکلاتی که وجود ندارد، بیخود ملت را، کشور را متهم به آن کنند؛ آینده را تاریک نشان دهند، ملت را ناامید کنند؛ هدف دشمن این است. این ناامیدی از نظر آنها مقدمهای است برای از رونق انداختن انتخابات.
☝🏻 شما باید بعکس عمل کنید. عزیزان! جوانان! مسئولان! مبلّغان! کسانی که عرصهی سخن گفتن با مردم در مقابل شما است! شما باید بعکس عمل کنید؛ به مردم امید دهید. این امید، امید واهی نیست؛ امید واقعی است.
🗓️ 1392/02/25
#رهبر_نویسندگان
#امیدآفرینی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
💠 زیارت
✨ در حال زیارت حرم امام رضا (علیهالسلام) بودم. کودکی گریه میکند، فریاد میزند. خادم، به سوی او میرود؛ میپرسد: چه اتفاقی افتاده، چرا گریه میکنی؟
🙆🏻 کودک با گریه میگوید: عمو من گم شدهام.
خادم به او میگوید: عموجان! اینجا افراد گم نمیشوند، پیدا میشوند.
👤 کودک به گریه ادامه میدهد.
حال، من هم گریه میکنم.
✍🏻 علی لرستانی
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍🏻 کسی که قلم به دست میگیرد، باید تقوا، صداقت، عفاف و انصاف نسبت به دیگران جزو طبیعت ثانویاش بشود.
🗓️ ۱۳۷۹/۱۲/۲۲
#رهبر_نویسندگان
#نویسنده_متعهد
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
استاد علیرضا پناهیان1404.08.10-Panahian-SureUni-HeiatHoar-HonarMotefavetDidan-01-32k.mp3
زمان:
حجم:
10.5M
💠 اهمیت منحصر به فرد هنر و رسانه در تحقق ماموریت تمدنی انقلاب اسلامی
🎙️ استاد پناهیان
#نویسنده_متعهد
#صوتی
✿📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🚗 سفری پذیرفتم. رها موسوی. لوکیشنِ اسنپ روی میدان مفتح بود. با دوستش سوار شد. از بوی غلیظِ قهوه و خندههای نیمهتمامشان میشد حدس زد از کافه میآیند. تا نشست، شالش را انداخت و از آینه بهم زل زد. بوی عطری تند و تلخ، جای اکسیژن را در ماشین گرفت.
🏙 در خیابان صدوق، صدا بلند کرد: «چه خوشگل هم هست!» نمیدانستم درباره چه یا که حرف میزند. خرید؟ خیابان؟ من؟! لحنش لبه داشت؛ از آن حرفهایی که میاندازند تا واکنشی را شکار کنند. چهرهاش در آینه، مثل سنگی تراشخورده، سرد و صیقلی بود. نگاهم را دزدیدم و به آسفالتِ خیس خیابان دوختم.
💬 میدان مفید را دور میزدیم. دوستش بلندتر از پچپچهای قبل درآمد: «از همون اول میگرفتیم تو همین ماشین میخوابیدیم بهتر بود. نگاه نمیکنه!» رها لبش را گزید. زیر لبی و با غیظ گفت: «حواسش جای دیگهست.» اما حواسم بود؛ حواسم به لرزشِ خفیفِ دستش وقتی کیفش را چنگ میزد، بود. ناگهان انگار که بازی را باخته باشد، تشر زد: «همینجا نگهدار!»
➖ترمز زدم. هنوز چند کوچه تا مقصدِ روی نقشه مانده بود. دوستش گیج نگاهش کرد. رها در را بیمحابا باز کرد. قبل از آنکه پیاده شود، برای یک ثانیه، نگاهش در آینه روی نگاهم قفل شد. نگاهش نه تشکر بود، نه خشم؛ فقط تأییدِ یک تصمیمِ سخت بود.
🏠 در را محکم بستند. دوباره حرکت کردم. صندلی عقب خالی بود، اما آن عطر تلخ و تصویرِ آن چشمها در قابِ مستطیلیِ آینه، تا خودِ خانه از ماشین بیرون نرفت.
✍️ محمدحسین نجفی
#داستانک
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh