eitaa logo
خانۀ نویسندگان بهانش✒️
1.2هزار دنبال‌کننده
768 عکس
283 ویدیو
62 فایل
🎒اینجا یک «کوله‌پشتی» برای سفر نویسندگی‌ست!🏕️ ❃ زنگ نویسندگی و انتقال تجربه‌های ادبی ❃ رسالت اهل قلم و خوانش بیانات رهبری ❃ معرفی مجلات و پاره‌کتاب‌های خواندنی ❃ شبکه‌سازی خلاق میان نویسندگان متعهد @admin_bahanesh 🧑‍💻 📮ارتباط با دبیر: @m_shekaste
مشاهده در ایتا
دانلود
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دخترانِ ایران زمین🇮🇷 📝بهانش | بهاے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻روایتی از حضور رهبر انقلاب در تئاتر شهر ، پژوهشگر با نقل روایتی از همسر رهبر انقلاب در این برنامه گفت: ایشان تعریف می‌کردند که خیلی به تئاتر علاقمند بودند و همسرم این‌ را می دانستند. چون می‌دانست من تئاتر دوست دارم همراه من می‌آمد تا تئاتر ببینیم. دو وجه اینجا مهم است. اول اینکه چه ارتباط تنگاتنگی وجود دارد. وجه دیگر هم این است که در دل مردم زندگی می‌کنند. این تاثیر گذار بود که الان همسر ایشان می‌توانند رهبر یک جامعه باشند. 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
📮 حرفی، سخنی ناشناس باهامون در میون بذارید👇🏻 https://abzarek.ir/service-p/msg/3254123
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📖 نسل جوان و بی‌خبری از سرچشمه‌های ناب شعر ما شعرای برجسته‌ای داریم که متأسّفانه نسل جوان اینها را نمیشناسد. همه اینها هم مردمان خوبی هستند؛ آدمهایی هستند که در خطّ انقلاب و نظام و اسلامند؛ همین خطّی که امروز ملت ایران دنبالش است. مخالفت و مباینتی وجود ندارد؛ میتوانند از آنها کاملاً استفاده کنند؛ منتها جوانان ما در کار تحقیق و تدقیق و پیگیری، قدری تنبلی میکنند. اگر به جوانان جسارت نشود، باید این‌گونه بگوییم. در بعضی از کارهایشان، اگر یک خرده دنبال کنند و به طور جدّی بروند، میتوانند سرچشمه‌های خوبی پیدا کنند. الان در دانشگاه خودمان در تهران هم شعرای برجسته و ممتازی داریم که کمتر به ایشان توجّه میشود. 🗓 ۱۳۷۷/۰۲/۰۷ 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔻اگر گَشتی در ایتا بزنیم، خط‌ و ربطِ موذیانه‌ی دشمن را می‌بینیم. آن‌که در فشار اقتصادی حریفِ ما نشد و در میدان نظامی زمین‌گیر شد، حالا آمده سراغ آخرین سنگر… وحدت! 📝بهانش | بهاے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
از دریافتی‌‌های ناشناس… از بچه‌های بالا هستند ظاهرا سالومه رو رصد می‌کنند ؛)
🔰 کادوی عجیب روز دختر صدا زدم: «فاطمه بابا کجایی؟» صدایی نیامد. حتما دوباره رفته گوشه‌ای قایم شده. آخرین بازی همین چند وقت پیش بود؛ رفته بود پشت پرده. یک لباس سرتاسر سفید پوشیده بود با گل‌های سرخ. چند بار از کنار پرده رد شدم و نفهمیدم. بعد گفت: «بابا صدا پاتو می‌شنیدم، نفس نمی‌کشیدم.» خندیدم و بغلش کردم. باورم نمی‌شد به یک بچه‌ی هشت ساله ببازم. قول پلی‌استیشن پنج را ازم گرفته بود. گفتم: «بابا جان، این برای پسرهاست.» قبول نکرد. چشم‌های درشتش خیس اشک شده بود. دست‌های کوچکش را گذاشته بود روی چشم‌هایش و لب‌هایش را جمع کرده بود. قلبم مچاله شد. گفتم: «حداقل دوچرخه برات می‌خرم. آخه پلی‌استیشن؟ اونم به خاطر قایم‌باشک؟» از مژه‌های بلندش اشک قطره‌قطره می‌آمد پایین و گفت: «ولی تو قول دادی. قول مردونه. یعنی تو مرد نیستی؟» خجالت کشیدم. سرم را بردم پایین که نخندم و به زور جلو خنده‌ام را گرفتم. مامانش گوشه‌ی اتاق نشسته بود و بلند می‌خندید. می‌گفت: «تحویل بگیر دختر لوست رو...» من هم صدایم را صاف کردم، چند تا اوهوم‌اوهوم کردم، دست‌هایم را بردم بالا و گفتم: «تسلیم. اما الان پول ندارم. روز دختر برات می‌خرم! بحثم کنسله.» فاطمه چشمکی زد و یک بوس آبدار کرد و رفت. آهای فاطمه کجایی؟ بیا، برات خریدم. منتظرم جیغ بزنه، بخنده، داد بزنه: «خریدی بابا؟ ممنونم!» اما پدرسوخته باز رفته قایم شده. مامانش گوشه‌ی اتاق همچنان نشسته؛ اما این‌بار نمی‌خنده... گریه می‌کنه؟ چرا؟ محلش نمی‌ذارم. حتما حسودی می‌کنه که چرا دخترم انقدر باباییه؟ شاید انتظار داره برای خودش هم چیزی می‌خریدم. رفتم اتاقش؛ نبود. کیف مدرسه‌اش همیشه وسط اتاق پخش‌وپلا بود؛ چرا نیست؟ داد زدم. کارتن پلی‌استیشن سنگین بود. گذاشتم یک گوشه. مغازه‌دار با تعجب به من گفت: «برای دخترت خریدی، آقا مهران؟ بعدش نخواستی، پس می‌گیرم حتی باز کرده باشی.» نمی‌دانم چرا بعدش نمِ اشکش را با گوشه‌ی آستینش پاک کرد. خانمم یک‌باره با داد گفت: «نیست! داد نزن! انقدر منو آتیش نزن... مرد! فاطمه نیست... رفت... شهید شد... رفت...» شهید؟ دختر من؟ مگه چند سالش بود؟ جبهه رفت؟ مگه دخترها هم جنگ می‌رن؟ دختر من تازه کلاس دوم بود... سرم گیج رفت. نفسم بند آمد. صدای بومی آمد. زمین لرزید. شیشه‌ها شکست. مسافر داشتم، تازه پیاده کردم. رفتم نان بگیرم برای ظهر. بوی نان سنگک داغ تو ماشینم پیچیده بود. بعدش بوی باروت و خاک ماشین را گرفت. یکی داد زد: «وای مدرسه رو زدند! وای مدرسه!» چشم‌هایم سیاهی رفت. دخترم مدرسه‌ست؛ همین چند ساعت پیش رساندمش. خانمی با اشک ناله می‌زد: «ای وای... مدرسه‌ی شجره طیبه بود... دخترم اونجا معلمه...» نفهمیدم چی شد. رسیدم مدرسه. مدرسه فقط تیرآهن بود و خون و صدای گریه‌ی پدر و مادرها... اما من درخت شده بودم. پاهایم ریشه بر خاک. همان‌جا کنار ستون پر از آهن و خاک ماندم و اشک ریختم. فاطمه... بابا کجایی؟ چرا جواب بابا رو نمی‌دی؟ برات پلی‌استیشن خریدم... خانمم های‌‌های گریه می‌کرد. چرا گریه؟ مگه دخترها بابایی نیستن؟ بیا... جواب بابا رو بده... ✍🏻 –هیئت تحریریه بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و تو هم که از غرور آبادِ پر تکلفِ نفس امّاره راه گم کرده‌ای... 📽 آرشیو جنگ 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔻ادامه دروغ‌پردازی اینترنشنال برای تحقق عملیات روانی در خیابان 🔹«یک مسیر دشمن، عملیات رسانه‌ای او است که در این ایام به طور خاص با نشانه‌گیری ذهن و روان آحادی از مردم، قصد خدشه در ملّی و به تبَع در امنیت ملی را دارد.» 🗓۱۴۰۴/۱۲/۲۹ 📝بهانش | بهاے نوشتن✿ ✏️@bahanesh