eitaa logo
باکلاس‌ها 😎
1.3هزار دنبال‌کننده
312 عکس
126 ویدیو
1 فایل
باکلاس‌ها کتابخوان هستند🌱 پاسخگویی‌مون : @admin_bakelas_ha ناشناس مون برای سخن یا درخواست هاتون😉😌:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dcduexi&btn=ناشناس.باکلاس‌ها اگر خواستید کتاب یا کتاب صوتی یا پی‌دی‌اف تهیه کنید اینجا هستیم: @ketab98_99
مشاهده در ایتا
دانلود
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم از قرعه‌کشی... دوست عزیزم آدرست رو برام بفرست برای یک کتاب و یه یادگاری کوچیک... 🎁 •°○ @bakelas_ha ○°•
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خاطره نوجوان بی قرار قسمت ۱: بوی کاغذ کاهی را دوست داشتم. اصلا کتابخانه که می رفتم، کتاب ها را بر اساس بویشان انتخاب می کردم. اولین کتابی که خواندم، باغبان شب بود (ژانر ترسناک). بازش که می کردم، انگار که خودم راوی اش می شدم‌. هر کتابی که می خواندم، خودم را کتاب خوان حرفه ای حساب می کردم. صبح تا شب در رمان ها بودم و می خواندم. سرگرمی خوبی بود. اما… دیگر خسته شدم. از اسم ها، صحنه ها، شخصیت ها، حتی آن نوجوان هایی که توی رمان خیلی خفن بودند و می خواستم شبیه شان بشوم برایم تکراری شدند، همه شان. من آن موقع فقط سرگرمی نمی خواستم. بعد از هر کتابی که تمام می کردم، دلم می خواست اتفاقی بیفتد؛ چیز بزرگی کشف کنم، به سِر به درد بخوری پی ببرم، یا… نمی دانم، بالاخره یک چراغی توی مغزم روشن شود، چراغی که راهم را اسفالت کند تا من با خیال راحت پایم را بگذارم روی پدال گاز و راحت تر خوشبختی را حس کنم. اصلا نمی دانستم خوشبختی یعنی چه و به دنبالش بودم. دیگر از بچه هایی که شبیه شان شدن آرزویم شده بود هم خسته بودم. حس می کردم نه در شبیه آنها شدن موفقم و نه در خودم بودن! کتاب ها را دیگر نصفه می خواندم. گاهی فقط از کتابخانه امانت می گرفتم و لای شان را هم باز نمی کردم. کتاب خواندن لذت داشت، خیلی هم لذت داشت. با هر کتابی که می خواندم، تشنه تر می شدم. اما… هر کتابی که می خواندم، آنی نبود که سیرم کند… •°○ @bakelas_ha ○°•
خاطره نوجوان بی‌قرار قسمت ۲: موجودی کتاب های خوانده نشده توی کتابخونه ها رو به پایان بود. البته کتاب های نشر پرتقال. بیشترشون رو خونده بودم. بقیه رو هم نصفه خوندم. می خواستم برم تو نخ کتاب های تاریخ. تو مسیر کتابخونه بودم. یاد اون صبح هایی افتادم که ساعت ۷ ،۷:۳۰ می رفتم کتابخونه. چون صبح بود و هوا پرتقالی!🍊 مغازه دارها جلوی مغازه شونو آب و جارو می کردند و… خلاصه شروع روز بود. مغزم واسه خالی موندن تمرکز بیشتری داشت. بعضی رمان هایی که می خوندم، مغزم رو اسیر ماجراهای خودش می کرد و همش به رمان فکر می کردم. اما اصلا اون کاری که مغزم انجام می داد، فکر کردن نبود؛ مرور صفحات کتاب بود و گاهی تصور خودم به جای نقش اصلی رمان! یه جور خیال…! بگذریم. توی قفسه کتاب های تاریخ یه گشتی زدم. اما چون دیدم اسم ها سنگینه، خودم راهم رو کج کردم سمت رمان های تاریخی، قبل این که مغزم هنگ کنه. 👀 یکمی گشتم. بعد از کتابدار پرسیدم: -رمان تاریخی دارید که سنگین هم نباشه؟🤔 -آره. اتفاقا خودم این رو تازه تموم کردم “آن مرد با باران می آید” -درباره چیه؟ -زمان شاه . با خودم فکر کردم که دیگه عمرا حوصله خوندنش رو داشته باشم. 😶 ولی تو رودربایستی کتابدار که فکر می کرد بچه خیلی کتابخونی ام📚کتاب رو برداشتم. خونه مون که رسیدم، مثل هر بار دلم به کتاب خوندن نمی رفت. بعد کلی دودلی شروع کردم به خوندن… ادامه دارد…
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
باکلاس‌ها 😎
از همین الان😊
animation.gif
حجم: 2.3M
سلااااام من اومدم😉 اگه گفتید این کارتون که پشتش بودم چیه؟😁 •°○ @bakelas_ha ○°•
باکلاس‌ها 😎
خب اول باید میزان محبوبیت کتاب‌ها رو از نظر شما دانش‌آموزای خاص بگم... اولین کتابی که دل شما رو بر
و اما کتاب این هفته : رنج مقدس✨ کتابی که بروبچ کانال از همممه کتاب‌هایی که خونده بودن بیشتر دوستش داشتن.🌱❤️ و خیلی ها چند دور چند دور خونده بودنش
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خاطره نوجوان بی‌قرار قسمت ۳: برعکس تصورم کتاب باحالی بود.😍 از یه پسر می گفت که خیلی سر به زیر بود. سر به زیر به اون معنی نه!😄 اون قدر سرش تو کتاب و درس هاش بود که نمی تونست سرش رو بالا بگیره تا چیزی غیر درس و مدرسه ببینه. بر عکس اون، دوستش و داداشش همیشه در صحنه بودن (البته صحنه های خیلی مهم). اون ها کارهای دل و جرات دار می کردن.🤩 کم کم سرش بالا اومد (ناخودآگاه😂). دید…👀 دلش خواست… یعنی عقلش🧠 قبول کرد. تا به خودش اومد، دید از وسط کتاب ها افتاده وسط ماجراهای باحال و خفن.🤪😋 تازه یه مورد فرار از زندان هم داشتن!😃🕶 (از فرار از زندان هالیوود خفن ترترترتران😝😂) همون روز ساعت ۶ و نیم، ۷ بود که کتاب رو تموم کردم.📖📚 یه شور و شوق باحال داشتم. حس زیبا و متفاوت.😍❤️ انگار یه شمع تو مغزم روشن شده بود.😀🤩☺️ داستان کتاب بهانه بود. این بار مغزم عملی انجام می داد به اسم… “فکر کردن”!🧠 •°○ @bakelas_ha ○°•
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا