اینکه خودمون رو بشناسیم خیلی مهمه،
اما مهمتر اینه که بدونیم اخلاق و صفات منفی که درون ما شکل میگیره میتونه برامون خیلی گرون تموم بشه.
اگر جلوی بدیها رو نگیریم میشیم مثل یه درخت بیثمر یا حتی یه گیاه خشک!
یا حتی گاهی بدتر...
باید
بله باید جلوی بدیها بایستی...
چهطوری؟
یه کارگاهی بهتون معرفی میکنم که کمکت میکنه خودتو بشناسی و راههای مقابله با زشتیها رو یادت میده:
طرح درس هوای نفس
▫️▫️▫️▫️▫️
پیشنهاد ویژه ما برای تغییرات اساسی و تحول در خودت و زندگیت... اینه که متن و پاور این طرح درس رو از کانال افسران تهیه کنی و راه رشد رو خیلی راحتتر و بیدردسرتر طی کنی:
@afsaran_pishraft
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️این بچهها امروز مدرسه نرفتن🥀
📌چرا؟ چراشو شما بگید💔
•°○ @bakelas_ha ○°•
باکلاسها 😎
غرور بادکنکی قسمت1 ماشین مان را حججی پوش کرده بودیم و شده بودیم کتابخانه سیار حججی. با ۴ ماشین دیگر
غرور بادکنکی
قسمت ۲:
رفتیم زیارت کریمه اهل بیت
ساعت یک و نیم نصف شب وقتی به قم برگشتیم، رفتیم زیارت کریمه اهل بیت.
من توی ماشین با بچه ها خواب بودم.
خستگی زیاد خوابم را سنگین کرده بود که صدای مکرر پسری نوجوان در خواب مرا به دنیای اطرافم برگرداند. مصرانه و محکم آن قدر صدایم کرد تا بیدار شدم.
کتاب می خواست، از کتاب خانه سیار شهید حججی!!!
خسته بودم و از این که بچه ای صدایم کرده و بیدار شده بودم خیلی عصبانی شدم.
تازه فهمیدم در ماشینی خوابیده ام که آرم کتابخانه سیار شهید حججی را دارد.
مدت ها با خودم فکر می کردم چه خوب که فقط ماشین ما کتاب خانه سیار بود و وقتی یاد سفرمان می افتادم حس می کردم چقدر زحمت کشیدم و خستگی اذیتم کرد مخصوصا وقتی یاد آن پسر بچه و گذشتن از خواب شیرینم می افتادم.
تا این که با شرمندگی داستان کتاب فروشی شهید ححجی در نجف آباد را شنیدم.
محسن برای کتاب خوان کردن نوجوان ها و جوان ها دغدغه زیادی داشت و بسیار جدی کار می کرد. با کوله پشتی پر از کتابش سراغ نوجوان ها می رفت.
او کتاب «من زندهام» را در نجفآباد تبلیغ کرد و به کمک دو تن از دوستانش توانست در پویش کشوری کتاب «من زنده ام» بیشترین تعداد کتاب را در نجف آباد توزیع کند و بیشترین تعداد برنده مسابقه” کتاب و زندگی” هم، از نجف آباد بودند.
و شاید کار فرهنگی مخلصانه و خستگی ناپذیر و بیادعایش باعث شد شهید شود. کار درست را شهید حججی انجام داد.
چقدر متشکرم از شهید حججی که بادکنک غرور مرا ترکاند.
خاطره بیسوادی
همیشه هر جا حرف از بی سوادی میشد خیال میکردم تو دنیای امروز فقط پدربزرگها و مادربزرگها هستند که سواد ندارند.
از این بابت خوشحال بودم که همه بچههای کشورم سواد دارند و کسی مشکل بیسوادی ندارد.
یک شب که قرار بود با خانواده به جمکران برویم با خودم قصد کردم به نیت ظهور چند کتاب کمحجم و جذاب درباره آقا با خودم ببرم و بدهم که مردم بخوانند.
در صحن جمکران راه میرفتم و خوب چشم میگردوندم که کتاب رو به کی بدم.
یک دفعه دختر جوانی را دیدم.
بنظرم مورد مناسبی بود!
جلو رفتم و سلام کردم و بعد تندتند شروع کردم از کتاب تعریف کردن.
بندهی خدا فقط نگاهم میکرد و چیزی نمیگفت!!!
بعد که صحبتهام تمام شد کتاب رو به سمتش گرفتم و گفتم بفرمایید!
باخجالت نگاهم کرد.
قدمی عقب رفت و گفت: سواد ندارم.
دوست نداشتم او را خجالت زده ببینم، با محبت تو چشماش نگاه کردم و گفتم خیلی التماس دعا.
خداحافظی کرد و بدون معطلی رفت.
خیلی ناراحت شدم که هنوز آدم بیسواد کم سنوسال وجود دارد؛
خیلی ناراحت شدم که …
بعضی حتی امکان تحصیل هم براشون وجود نداشته اما ما قدر امکانات و شرایط مون رو هم نمیدونیم...
•°○ @bakelas_ha ○°•
سلام ...
اومدم و دست پر اومدم.🌻
درباره یه کتاب جدییییید میخواهیم دور هم صحبت کنیم.
کلیپ بعدی رو حتما ببینید و حدس بزنید اسم این کتاب چیه؟👇
سلام رفقا...
حدس هاتون که خیلیهاش اشتباه از آب دراومد...
▫️اولش ناراحت و بعدش خوشحال شدم.
با خودم گفتم در عوض میتونم یه کتاب فوقالعاده خوب و هیجانی بهتون معرفی کنم...
بخونیدا🌱