#شهیدمهدیباکری به #روایت_همسر :
.
#قسمت30
.
...تا اسم #امام_حسین(ع) می آمد، شانه هاش می لرزید، اما من برای مهدی بی تابی میکردم، برای خودم هم گریه میکردم، برای روزی که او دیگر نیست.....
روز به روز علاقه ام به مهدی بیشتر میشد، ما که از قبل هم را نمی شناختیم، هر روزی که میگذشت، توی زندگی علاقه مان شکل میگرفت
میگفتم: مهدی،اصلا راضی نیستم به خاطر من از کارِت بزنی و بیایی...
اما دلم را چکار میکردم؟ میری از ستاد بیرون ،به من خبر بده، از این بالا، از پشت پنجره چند دقیقه نگاهت کنم میخندید...و چَشم میگفت...
دستِ خودم نبود، همه چیز بهانه بود برای اینکه گریه کنم، حتی گاهی زل میزدم به متکاش و فکر میکردم روزی میرسد که دیگر مهدی سرش را روی این متکا نگذارد😔،صدای اذان می پیچید، انگار همهی غم های عالم روی دلم می نشست؛
آنقدر آشفته بودم که بارها خواب دیدم #مهدی_شهید شده و من بچه به بغل، تنها وسطِ بیابان رها شده ام و گریه میکنم، شاید اگر ما یک زندگی عادی داشتیم، مثل زندگی های دیگر ،برای هم عادی میشدیم، اما همهی زندگی ما در بحران گذشت و انتظار
مهدی صبوری میکرد، اگر اوقات تلخی هم بود، از جانب من بود؛ آن هم از روی دل تنگی، میدانستم نمی تواند بیشتر از این وقت بگذارد برای من،دوست داشتم چند روز با هم برویم#مشهد
گفت: خاک بر سر من اگه یک لحظهی زندگیم برای خودم باشه"😔
..همهی فکر و ذکرش این بود که چه کاری بهتر است،مفید تر است،آن کار را بکند....
.
#ادامهدارد...
.
#شهیدمهدیباکری #یااباعبداللهشفاعت #شهیدراهحسین #وجدانکاری #ایرهروانکویشهادتسفربخیر
.
#شادی_روح_شهدا صلوات
@bakeri_channel