💫قـבم قـבم با هاבی💫
🌷🌷🌷
༺ حاجات مردم و نعمت خدا ༻
دوران دبیرستان بود.ابراهیم عصرها در بازار مشغول به کار میشد و برای خودش درآمد داشت.متوجه شد یکی از همسایهها مشکل مالی شدیدی دارد.آنها علیرغم از دست دادن مرد خانواده،کسی را برای تامین هزینهها نداشتند.
ابراهیم به کسی چیزی نگفت.هرماه وقتی حقوق میگرفت،بیشتر هزینه آن خانواده را تامین میکرد!هروقت در خانه زیاد غذا پخته میشد،حتما برای آن خانواده میفرستاد.این ماجرا تا سالها و تا زمان شهادت ابراهیم ادامه داشت و تقریبا کسی به جز مادرش از آن اطلاعی نداشت.
#سلام_بر_ابراهیم
#ابراهیمهادی
╭𝕵𝖔𝖎𝖓🌷
╰┈➤ @banatozeynab🌷
💫قـבم قـבم با هاבی💫
🌷🌷🌷
༺ حاجات مردم و نعمت خدا ༻
غروب ماه رمضان بود.ابراهیم آمد در خانه ما و بعد از سلام و احوالپرسی یک قابلمه از من گرفت!بعد داخل کلهپزی رفت.به دنبالش آمدم و گفتم:ابرام جون کله پاچه برای افطاری!عجب حالی میده؟!
گفت:راست میگی،ولی برای من نیست.یک دست کامل کلهپاچه و چند تا نان سنگک گرفت.وقتی بیرون آمد ایرج با موتور رسید.ابراهیم هم سوار شد و خداحافظی کرد.
با خودم گفتم:لابد چندتا رفیق جمع شدند و باهم افطاری میخورند.از اینکه به من تعارف هم نکرد ناراحت شدم.فردای آن روز ایرج را دیدم و پرسیدم:دیروز کجا رفتید!؟
گفت:پشت پارک چهل تن،انتهای کوچه،منزل کوچکی بود که در زدیم و کلهپاچه را به آنها دادیم.
چند تا بچه و پیرمردی که دم در آمدند خیلی تشکر کردند.ابراهیم را کامل میشناختند.آنها خانوادهای بسیار مستحق بودند.بعد هم ابراهیم را رساندم خانهشان.
#سلام_بر_ابراهیم
#ابراهیمهادی
╭𝕵𝖔𝖎𝖓🌷
╰┈➤ @banatozeynab🌷
💫قـבم قـבم با هاבی💫
🌷🌷🌷
༺ روزهای آخر ༻
آخر آذر ماه بود.با ابراهیم برگشتیم تهران. در عین خستگی هیلی خوشحال بود.
میگفت:هیچ شهید یا مجروحی در منطقه دشمن نبود،هر چه بود آوردیم.بعد گفت:امشب چهقدر چشمهای منتظر را خوشحال کردیم،مادر هر کدام از این شهدا سر قبر فرزندش برود،ثوابش برای ما هم هست.
من بلافاصله از موقیعت استفاده کردم و گفتم:آقا ابرام پس چرا خودت دعا میکنی که گمنام باشی!؟
منتظر این سوال نبود.لحظهای سکوت کرد و گفت:من مادرم رو آماده کردم،گفتم منتظر من نباشه،حتی گفتم دعا کنه که گمنام شهید بشم!ولی باز جوابی را که میخواستم نگفت.
#سلام_بر_ابراهیم
#ابراهیمهادی
╭𝕵𝖔𝖎𝖓🌷
╰┈➤ @banatozeynab🌷
💫قـבم قـבم با هاבی💫
🌷🌷🌷
༺ روزهای آخر ༻
پرسیدم:آرزوی شما شهادته،درسته؟!خندید.بعد از چند لحظه سکوت گفت:شهادت ذرهای از آرزوی من است،من میخواهم چیزی از من نماند.مثل ارباب بیکفن حسین(ع) قطعه قطعه شوم.اصلا دوست ندارم جنازهام برگردد.دلم میخواهد گمنام بمانم.دلیل این حرفش را
قبلا شنیده بودم.میگفت:چون مادر سادات قبر ندارد،نمیخواهم مزار داشته باشم.
بعد رفتیم زورخانه،همهی بچهها را برای ناهار فردا دعوت کرد.فردا ظهر رفتیم منزلشان.قبل از ناهار نماز جماعت برگزار شد.ابراهیم را فرستادیم جلو،در نماز حالت عجیبی داشت.انگار که در این دنیا نبود!تمام وجودش در ملکوت سیر میکرد.
بعد از نماز با صدای زیبا دعای فرج را زمزمه کرد.یکی از رفقا برگشت به من گفت:ابراهیم خیلی عجیب شده،تا حالا ندیده بودم اینطور در نماز اشک بریزه!
#سلام_بر_ابراهیم
#ابراهیمهادی
╭𝕵𝖔𝖎𝖓🌷
╰┈➤ @banatozeynab🌷
💫قـבم قـבم با هاבی💫
🌷🌷🌷
༺ ما تو را دوست داریم ༻
بعد از نماز و تسبیحات،ابراهیم شروع به خواندن دعا کرد.بعد هم مداحی حضرت زهرا(ع)!!اشعار زیبای ابراهیم اشک چشمان همه بچهها را جاری کرد.من هم که دیشب قسم خوردن ابراهیم را دیده بودم از همه بیشتر تعجب کردم!ولی چیزی نگفتم.
بعد از خوردن صبحانه به همراه بچهها به سمت سومار برگشتیم.بین راه دائم در فکر کارهای عجیب او بودم.
ابراهیم نگاه معنیداری به من کرد و گفت:میخواهی بپرسی با اینکه قسم خوردم،چرا روضه خواندم؟!
گفتم:خب آره،شما دیشب قسم خوردی که...پرید تو حرفم و گفت: چیزی که میگویم تا زندهام جایی نقل نکن.بعد کمی مکث کرد و ادامه داد:دیشب خواب به چشمم نمیآمد،اما نیمههای شب کمی خوابم برد.یکدفعه دیدم وجود مقدس حضرت صدیقه طاهره(ع)تشریف آوردند و گفتند:
"نگو نمیخوانم،ما تو را دوست داریم؛
هر کس گفت بخوان تو هم بخوان."
#سلام_بر_ابراهیم
#ابراهیمهادی
╭𝕵𝖔𝖎𝖓🌷
╰┈➤ @banatozeynab🌷
💫قـבم قـבم با هاבی💫
🌷🌷🌷
༺ غروب خونین ༻
عصر روز جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۶۱ برای من خیلی دلگیرتر بود.بچههای اطلاعات به سنگرشان رفتند.من دوباره با دوربین نگاه کردم.نزدیک غروب احساس کردم از دور چیزی در حال حرکت است!
با دقت بیشتری نگاه کردم.کاملا مشخص بود که سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند.در راه مرتب زمین میخوردند و بلند میشدند.آنها زخمی و خسته بودند.معلوم بود که از همان محل کانال میآیند.فریاو زدم و بچهها را صدا کردم.با آنها رفتیم روی بلندی.به بچهها هم گفتم تیراندازی نکنید.میان سرخی غروب،بالاخره آن سه نفر به خاکریز ما رسیدند.
به محض رسیدن به سمت آنها دویدیم و پرسیدیم:از کجا میآئید؟حال حرف زدن نداشتند،یکی از آنها آب خواست.سریع قمقمه را به او دادم.دیگری از شدت ضعف و گرسنگی بدنش میلرزید.آن یکی تمام بدنش غرق خون بود،کمی که به حال آمدند گفتند:از بچههای کمیل هستیم.
#سلام_بر_ابراهیم
#ابراهیمهادی
╭𝕵𝖔𝖎𝖓🌷
╰┈➤ @banatozeynab🌷
بنات الزینب
💫قـבم قـבم با هاבی💫 🌷🌷🌷 ༺ غروب خونین ༻ عصر روز جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۶۱ برای من خیلی دلگیرتر بود.بچهها
💫قـבم قـבم با هاבی💫
🌷🌷🌷
༺ غروب خونین ༻
با اضطراب پرسیدم:بقیه بچهها چی شدند!؟در حالی که سرش را به سختی بالا میآورد گفت:فکر نمیکنم کسی غیر از ما زنده باشه!هول شدم و با تعجب پرسیدم:این پنج روز،چطور مقاومت کردید!؟
حال حرف زدن نداشتند.کمی مکث کرد و دهانش که خالی شد گفت:ما این دو روز اخیر،زیر جنازهها مخفی بودیم.اما یکی بود که این پنج روز کانال را سر پا نگه داشت!
دوباره نفسی تازه کرد و به آرامی گفت:عجب آدمی بود!یک طرف آرپیجی میزد،یک طرف با تیربار شلیک میکرد.عجب قدرتی داشت.
دیگری پرید توی حرفش و گفت:همهی شهدا رو در انتهای کانال کنار هم چیده بود.آذوقه و آب رو تقسیم میکرد،به مجروحها میرسید،اصلا این پسر خستگی نداشت! گفتم:مگر فرماندهها و معاونهای گردان شهید نشدند!؟پس از کی داری حرف میزنی؟! #سلام_بر_ابراهیم #ابراهیمهادی ╭𝕵𝖔𝖎𝖓🌷 ╰┈➤ @banatozeynab🌷
💫قـבم قـבم با هاבی💫
🌷🌷🌷
༺ غروب خونین ༻
گفت: جوانی بود که نمیشناختمش.
موهایش کوتاه بود.شلوار کردی پاش بود.دیگری گفت:روز اول چفیه عربی دور گردنش بود.چه صدای قشنگی هم داشت.برای ما مداحی میکرد. و روحیه میداد.
داشت روح از بدنم خارج میشد سرم داغ شد.آب دهانم را فرو دادم.اینها مشخصات ابراهیم بود.با نگرانی نشستم دستانش را گرفتم.با چشمانی گرد شده از تعجب گفتم:آقا ابرام رو میگی درسته؟!الان کجاست!؟
گفت:آره انگار،یکی دوتا از بچههای قدیمی آقا ابراهیم صداش میکردند.دوباره با صدای بلند پرسیدم:الان کجاست؟!
یکی دیگر از آنها گفت:آخرین لحظه که عراق آتیش میریخت زنده بود.بعد به ما گفت:عراق نیروهاش رو برده عقب حتما میخواد آتیش سنگین بریزه.شماهم اگه حال دارید تا این اطراف خلوته برید عقب.خودش هم رفت که مجروحها برسه .ما هم آمدیم عقب.
#سلام_بر_ابراهیم
#ابراهیمهادی
╭𝕵𝖔𝖎𝖓🌷
╰┈➤ @banatozeynab🌷
بنات الزینب
💫قـבم قـבم با هاבی💫 🌷🌷🌷 ༺ غروب خونین ༻ گفت: جوانی بود که نمیشناختمش. موهایش کوتاه بود.شلوار کرد
💫قـבم قـבم با هاבی💫
🌷🌷🌷
༺ غروب خونین ༻
دیگری گفت:من دیدم که زدنش.با همان انفجارهای اول افتاد روی زمین.بیاختیار بدنم سست شد و اشک از چشمانم جاری شد.شانههایم مرتب تکان میخورد.
دیگر نمیتوانستم خودم را کنترل کنم.سرم را روی خاک گذاشتم و گریه میکردم.تمام خاطراتی که با ابراهیم داشتم در ذهنم مرور میشد.از گود زورخانه تا گیلانغرب و...
بوی شدید باروت و صدای انفجار با هم آمیخته شد.رفتم لب خاکریز،میخواستم به سمت کانال حرکت کنم.یکی از بچهها جلوی من ایستاد و گفت:چکار میکنی؟با رفتن تو که ابراهیم برنمیگرده.نگاه کن چه آتیشی میریزن.
#سلام_بر_ابراهیم
#ابراهیمهادی
╭𝕵𝖔𝖎𝖓🌷
╰┈➤ @banatozeynab🌷
بنات الزینب
💫قـבم قـבم با هاבی💫 🌷🌷🌷 ༺ غروب خونین ༻ دیگری گفت:من دیدم که زدنش.با همان انفجارهای اول افتاد روی
💫قـבم قـבم با هاבی💫
🌷🌷🌷
༺ غروب خونین ༻
آن شب همه ما را از فکه به عقب منتقل کردند.همه بچهها حال و روز من را داشتند.
خیلیها رفقایشان را جا گذاشته بودند.وقتی وارد دو کوهه شدیم صدای حاج صادق آهنگران در حال پخش بود که میگفت:
ای از سفر برگشتگان
کو شهیدانتان،کو شهیدانتان...
صدای گریه بچهها بیشتر شد.خبر شهادت و مفقود شدن ابراهیم خیلی سریع بین بچهها پخش شد.
یکی از رزمندهها که همراه پسرش در جبهه بود پیش من آمد.با ناراحتی گفت:همه داغدار ابراهیم هستیم،به خدا اگر پسرم شهید میشد،اینقدر ناراحت نمیشدم.هیچکس نمیدونه ابراهیم چه انسان بزرگی بود.
روز بعد بچههای لشکر را به مرخصی فرستادند و ما هم آمدیم تهران.هیچکس جرئت نداشت خبر شهادت ابراهیم را اعلام کند.اما چند روز بعد زمزمه مفقود شدنش همه جا پیچید!
#سلام_بر_ابراهیم
#ابراهیمهادی
╭𝕵𝖔𝖎𝖓🌷
╰┈➤ @banatozeynab🌷
┅┅┄┅┅❅❁❅┅┅┄┅┅
ابراهیم عزیز ما اینگونه بود:
او هر چه که از دستورات خدا می شنید ، بدون چون و چرا عمل می کرد ، کاری نداشت که دیگران چه نظری دارند . در مقابل دستور خداوند ، برای خودش شخصیتی نمیدید.♥️
او مانند ابراهیم نبی که پس از امتحانات فراوان ، به مقام خلیل الله رسید و الگوی انسان ها گردید ، امتحانات سختی را در زندگی پشت سر گذاشت و به یکی از بندگان خوب خدا تبدیل شد.😍🙂🪄
ما نیز امید داریم که بتوانیم با الگو قرار دادن این اسوهها ، به یکی از آن ها تبدیل شویم.🤲🏻🌻
┅┅┄┅┅❅❁❅┅┅┄┅┅
#سلام_بر_ابراهیم
#ابراهیمهادی
𝒋𝒐𝒊𝒏⃟ ➤@banatozeynab✨️
بنات الزینب
┅┅┄┅┅❅❁❅┅┅┄┅┅ ابراهیم عزیز ما اینگونه بود: او هر چه که از دستورات خدا می شنید ، بدون چون و چرا عمل م
6.61M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مجموعه ای از جوانها به اینها دل بستند،
وقتی دل میبندند راه اینها رو دنبال
میکنند:))😍🌿💫
#سلام_بر_ابراهیم
#ابراهیمهادی
𝒋𝒐𝒊𝒏⃟ ➤@banatozeynab✨️