هدایت شده از دلنوشته های بانوی کاشانی
آرامشم بودی تو را گم کرده بودم
پلکی زدم، دیدم تویی بودونبودم
باران زد و عطر تو را پیچاند در شهر
فهمید باران، عاشق بوی تو بودم
از خاکها سربرکشیدم، غنچه کردم
شعر قشنگ نوبهاری را سرودم
بیبادبانم، در مسیر صخرههایم
تو ناخدایی کن به دریای وجودم
نام تو شد ذکر لبان بیقرارم
پیچیده ای همچون دعا در تار و پودم
بغضی نشسته درگلوی ناشکیبم
باید گره از دردهایم میگشودم
گفتی حسادت میکنی!
باشد، قبول است!
من با تمام شهر، روی تو حسودم
.
باور نداری قصهام را این هم امضا
تنها تویی تنها تویی بود و بودم
تیشه به دستم داده حالی تلخ وشیرین
فرهاد کوه بیستون. مرد صعودم
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
763.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلتان نگیرد از تلخیها
یک نفر هست همین حوالی
دورتر از نگاه آدمها نزدیکتر از رگ گردن
روزی چنان دستتان را میگیرد که
مات میشوند تمام کسانی که
روزی به شما پشت پا زدند...
عشق یعنی تو بمانی و بدانی من نیز
به کلاس دگری غیر خودت. مردودم
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#تک_بیت
#کانال_شهد_شیرین
.
قلبت را آرام کن..
یک وقتهایی بنشین و خلوت کن با تمام سکوت هایت…
نگاه کن به اطرافت…
به خوشبختى هایت…
به کسانی که میدانی دوستت دارند…
به وجود آدم هایی که برایت اهمیت دارند…
و به خدایی که تنهایت نخواهد گذاشت…
گاهی یک جای دنج انتخاب کن…
گاهی یک جای شلوغ…
آرامش را در هر دو پیدا کن…
هم درکنار شلوغی آدم ها…
هم درکنار پنجره ای چوبی و تنها…
دل مشغولی ها را گاهی ساده تر حس کن…
باران را بی چتر بشناس…
خوشحالی را فریاد بزن…
و بدان که تو" بهترینى"
یهدُعـــایخیلیقشنگیشنیدم، اینبود:
«اِلهیهَروَقتخَستــهای؛خُـدابَغَلِتکُنــه...»