8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باز،کن پنجره را ،
آفتاب پشت در است
وچه زیباست خمیازه ی صبح
در نگاه خورشید
غزلی تازه بنوش
که
خدا باز همین نزدیکی ست
صبح زود عطر نفس های خدا پیچیده است
باغچه منتظر باران ست
نفسی تازه بکش.
ریه ها را پر کن از
هوای خوش مهر
از هوای پاییز.
از طلوع لبخند
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#شهدشیرین_شعر
#شکرانه
25.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آوازه ی عاشق شدنم شهره ی شهر است
برگرد فراموش نمودم گله هارا
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
♥️🍃
اطراف خود را با افرادی احاطه کنید که
مجبورتان میکنند سطح خود را بالاتر ببرید ...
#دلنوشته_های_بانوی_کاشانی
ما دانه نخوردیم وبه دام افتادیم
در دام تو ای عشق مدام افتادیم
بستند دهان ما که خاموش شویم
با دست قضا ز روی بام افتادیم
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#شهدشیرین_شعر
تابستان رفت...
تمام شد...
دل تنگ میشوم دلتنگ درخت های سبز .
دلتنگ طعم گس خوشه های انگور.
گونه های تب دار هلو از شرم نگاه آفتاب .
روزهای بلند و گرم،
جاده های پر از ازدحام ادمها
کوچه هایی پر از
قهقه ی شادمانی کودکان .
دلم تنگ میشود درست مانند روزهای کودکی ام ..
دلشوره ی آن روزها را دارم.
دلشوره ی روزهای مدرسه.
آموزگار که خواهد بود ؟
چه کسی کنارم خواهد نشست ؟
کدام میز و کدام پنجره به من سلام خواهند داد
تابستان قشنگ پر خاطره
بر میگردی دوباره ..نه!!
حتما بر میگردی ... شاید نباشم !
اما هر جا باشم آسمان مال من است
وخورشید هم خواهد تابید
ومن دوباره به تابستان سلام خواهم داد
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
ای کاش چشمم شاهد خندیدنت باشد
وقتی که فصل خرم روئیدنت باشد
از شاخه ی احساس میچینم توراوقتی
تا سیب سرخ من زمان چیدنت باشد
تو میشوی پیدا میان هاله ای از ذهن
تا نیت چشمان حوا دیدنت باشد
عطر تو میپیچد میان دشتها وقتی
ایام ناب در هوا پیچیدنت باشد
وقتی که دوری باز هم میبوسم عکست را
تا اشکهایم شاهد بوسیدنت باشد
این دل برای خنده هایت آب خواهد شد
ای کاش چشمم شاهد خندیدنت باشد
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#شهدشیرین_شعر
هدایت شده از دلنوشته های بانوی کاشانی
31.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بازم تو خونه مون میدون جنگه
پدر سر درد داره مث هرشب
نشسته پای دار قالی مادر
داره میبافه غم میسوزه از تب
دوباره صحبت تیر و تفنگه
پدر افتاده یاد جبهه و جنگ
بازم دلتنگ دریای جنوبه
مث یه ماهی توو تُنگ دلتنگ
هوای خونه طوفانی و سرده
مث دریا پر امواجه بابا
حواس مادرم دائم به اونه
یه عمریه که هاج و واجه بابا
بابا رو پله ها وقتی میشینه
حیاط خونه یه میدون مینه
نمیدونم چی تو فکرش نشسته
داره داد میزنه میگه کمینه
تو قلبش تا ابد غم داره بابا
یه لحظه جبهه از یادش نمیره
تمام هور میسوزه تو چشماش
میگه قایق داره آتیش میگیره
چقد سخته که پیش چشم خیست
بسوزه تو بلم جسم رفیقت
ازش یک مشت خاکستر بمونه
نمونه چیزی جز اسم رفیقت
صدایی توی گوش شهر میگه
که نرخ نون شده از جون گرونتر
دوباره حرف فقر و اختلاسه
شده چشمای خشک خونهمون، تر
هوا روشن شده، بیداره مادر
داره از خستگی از هوش میره
خدا رو شکر باز خوابیده بابا
الهی سرفه هاش آروم بگیره
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی