زردیام را گونهی بیرنگ و رویم را ندید
دانههای برفِ مانده روی مویم را ندید
دید چشمم چشمهی خون است و میجوشد غزل
آه ...بغض بستهی راه گلویم را ندید
پلک تا بر هم زدم رخسارهی شب رفته بود
من پر از شببو شدم هرچند بویم را ندید
باز هم صبحی غزلخوان آسمان باران گرفت
حیف شد رنگین کمان آرزویم را ندید
سوختم تا یک نفس فانوس شبهایش شوم
آب شد از دوریاش دل، هایوهویم را ندید
برکه ی لبریز چشمم باز مهتابی شده
تکه های ماه روشن روبرویم را ندید
دست برمیداشت ای کاش از دل طوفانیام
کار دستم داد اما، آبرویم را ندید
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
پاییز رسیده باغ هم غم دارد
در دل غم صد سوسن ومریم دارد
انگار زمین بغض دلش سنگین است
انگار به دل هزار ماتم دارد
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
یک کهکشان فانوس از سوسویمان برخاست
بوی خدا از سینهی یاهویمان برخاست
یک روز در دامان غیرت شیر نوشیدیم
یک روز صدها شیر از زانویمان برخاست
هرکس که قهر و اخممان را دیده، میداند
صد تیغ بران از خم ابرویمان برخاست
از برجها تا خانههای خشتی کوچک
بوی حماسه از دل پستویمان برخاست
در هر هزار و یک شب این قصهی پرشور
فریادهای سرخ از نهتویمان برخاست
ستارخان بودیم و با هر باد تازنده
تبریز تبریز از تب برنویمان برخاست
آن روی سکه تازه دیدن دارد از امروز
شاید هزاران رستم از آن رویمان برخاست
#حسنا_محمدزاده
#وطنم_پاره_تنم
سلامی پر از شور و شوق و سرور
به مردان غیرت زنان غیور
به هر کس دلش میتپد بایقین
برای سرافرازی سر زمین
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
ای کاش میشد سایه ی روی سرم باشی
درتنگنای زندگانی در برم باشی
وقتی که دارم عاشقانه شعر میگویم
الهام شعرو محتوای دفترم باشی
حالا که ایام جوانی رفت از دستم
مانند خوابی خوش کنار بسترم باشی
زهر است بی تو لحظه های تلخ تنهایی
پرواز کن بامن که تو بال وپرم باشی
تنها دلیل بودنم با من بمان شاید
انگیزه ام، شعرم، شعورم ،باورم باشی
پنهان کنارت بودنم زیباست میخواهم
مثل نگینی سرخ بر انگشترم باشی
باتو همیشه شادمانی باشد و هردم
در راه تاریکم خودت پیغمبرم باشی
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی