دوباره این دل بیچاره ام پریشان است
تمام ثانیه ها خیس مثل باران است
دلم گرفته و انگاراین سکوت عجیب
سکوت دلهره سازی قبل طوفان است
دوباره خاطره هابال میزنندو هنوز
دو چشم عاشق من خیره سمت ایوان است
لبم پر از ترک تشنگی ست میفهمی؟
نگاه آینه در من همیشه گریان است
من از تمام نگاهت چه خوب فهمیدم
که بیتهای غزل از ازل پشیمان است
هنوز دیده به راهت نشسته این شاعر
بیا به دیده ببین او چقدر ویران است
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
هدایت شده از انجمن ادبی هلال آران و بیدگل
بیا ترانه ی لبریز از، غزل هایم
بریز طعم عسل را به کام دنیایم
تو ای بهانه ی شادی مگر نمیدانی؟!
چقدر بی تو غمینم چقدر تنهایم
بیا که بی تو شکسته پَرِ کبوترِ دل
ببند! بال مرا! حضرتِ مداوایم!
کنار خمرهی انگور چشم تو خوبم
نفسترین غزلم! با تو مست و شیدایم
مرا نگاه تو کردهست عاشقِ خالق
تمام هستی و جانم!... امید فردایم
به انتظار تو تن دادهام به بیتابی
که عطر یوسفی ات میکند زلیخایم
جدالِ روزِ و شب خشکو خستهام بیتو
ترنمِ شبِ شبنم بزن به رویایم
مرا پناه بده در حصارِ آغوشت
بیا بهانهی سرتاسرِ غزلهایم
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
پهناوری سفید،
سکوتی که آفتاب را در خود میشکند.
انعکاس آسمان،بیآب،
فقط تصویری از ابرهای گذرا بر صفحۀ بلورین نمک.
گوش فرادادهام؛
صدایی نیست جز خش خش بلورهای ریز
که زیر نور خورشید،همچون الماسهای بیبها میسوزند.
در این بی کرانیِ سفید،
احساس میکنم زمان ایستاده است.
دریاچه،
روحی است تشنه که خود،اشک های زمین را بلعیده
و اکنون به پیکری نمکین بدل گشته،
خواب امواج را میبیند،
خواب باران.
و من،
مسافری تنها در میان این همه روشنایی،
به آواز باد گوش میدهم
که قصۀ دریاهای از دست رفته را
در گوش نمک ها زمزمه میکند.
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#دریاچه_نمک
روبه روی تو ایستاده ام،
در آستانه ی روشنی.
در آستانه ی کوچ همیشگی هایت
برای دخترت
که هنوز چشمهایش
در پیِ ردّ کفشهای تو در خاک میگردد.
برای او که ماه را
پشت ابر میبیند
و نام پدر را
روی دیوارهای سکوت مینویسد.
جنگِ دوازده روزه
دوازده بهار بود
در گلوگاه تاریخ.
دوازده شب
که ماه
از شنیدنِ فریادها
خاموش شد.
تو رفتی
و کبوتران سفید آرزو
بر شانه هایت نشستند.
تو رفتی
و یک مشت خاکِ تازه
روی نامت سبز شد.
ای که با تنِ سوخته ات
برای فرداهای ایران
سفره گستردی!
ای که با خونِ تنت
در کارنامه ی زمین
گل کاشتی!
دخترت بزرگ میشود
با چشمانی که هر صبح
در آینه
تصویر تو را جستجو میکند.
او میداند
که پدر
در دلِ همه ی رودها
به دریا میرسد.
سلام بر تو، ای شهید!
ای که اکنون
بلندتر از خورشید
در آسمانِ میهنت
پرواز میکنی.
تقدیم به شهید آلویی
به قلم #اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
برای تو،
عشق ما شبیه چیست؟ شبیه ملودی آرامی است که بیاختیار زیر لب زمزمه میکنی. شبیه اولین جرقه آتش در یک شب سرد. یا شبیه پیدا کردن ساحل بعد از شنایی طولانی در اقیانوس.
تو قطعه گمشده پازل وجود من بودی. با تو، همه چیز سر جای خودش قرار گرفت. با تو "خانه" برایم دیگر یک مکان نیست، یک "احساس" است. وقتی دستم را در دستت میگیری، وقتی به چشمانت نگاه میکنم تمام وجودم را حس دوست داشتنت فرا میگیرد.
دوست دارم با تو تمام ماجراجوییهای زندگی را تجربه کنم. از دیدن یک غروب ساده کنار ساحل تا ساختن رویاهای بزرگمان.
میخواهم همسفرت باشم،در تمام مسیر.
برای همسرم
به قلم ✍️بانوی کاشانی #اعظم_کلیابی
شکوه همت آران ببین که بی کلک است
میان حومه ی کاشان نگین دُر تَک است
فدای چهره ی زیبای دختران کویر
که رویشان همه دریاچه ی پراز نمک است
کویر خشک مرنجاب و خاک پر عطش اش
مشابه لب تشنه همیشه پر ترک است
فراست وادب و همت بلند اینجا
میان مردم آران همیشه مشترک است
به رغم اینکه شرایط همیشه دشوار است
فضای معنویش رشک دیده ی ملک است
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
تقدیم به مردم خوب آران