eitaa logo
دلنوشته های بانوی کاشانی
357 دنبال‌کننده
707 عکس
466 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
در کافه ، کنار پنجره چای را هم میزدم و تماشا میکردم که چگونه عشق مثل قند در دل فنجان آب میشود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وقتی پاییز میشود من صدای قدم هایت را می شنوم از پله های زمان می آیی با روزنامه ای در دست و کلاهی بر سر در آستانه ی در می ایستم تا سردی ات را به گرمی بگیرم اما تنها باد است که از لای در می پیچد و موهایم را به بازی می گیرد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پاییز،فصل کوچ مرغان مهاجر است. کبوتران نامه های مرا با بالهای خود می بردند به سوی جنوب. و من.... در شمال تنهایی خود هنوز مانده ام
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ای کاش می شد قایقی از برگ های افرا ساخت و به آن سوی فصل ها رفت به بهارانی که تو در آن نفس می کشیدی به زمستانی که دست هایت گرمای وجودم را تضمین میکرد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پدر... پاییز آمد... دست هایش پر از رنگ های غریب بود رنگ های زیبا.. اما هیچ کدام. شبیه رنگ رخسارت نبود. طلوعی که از چشمانت تلألو می کرد را حتی آسمان پاییز ندارد .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سایه‌ات اما هست پدر... من در این شهر بزرگ تنها و تنها راه می‌روم اما انگار دستت هنوز بر شانۀ من است مانند بارانی سبک که سنگینی‌اش سبک‌بارم می‌کند. صدایت را می‌شنوم از پشت قرن‌ها سکوت از لابه‌لای برگ‌های تقویم کهنه که باد ورق می‌زند... می‌گویی:"قوی باش." و من در میانۀ این طوفان بی‌امان تبدیل به درختی می‌شوم که ریشه‌هایش را تو آبیاری کردی. 😔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا