در کافه ، کنار پنجره
چای را هم میزدم
و تماشا میکردم
که چگونه عشق
مثل قند در دل فنجان
آب میشود
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
وقتی پاییز میشود
من صدای قدم هایت را می شنوم
از پله های زمان می آیی
با روزنامه ای در دست
و کلاهی بر سر
در آستانه ی در می ایستم
تا سردی ات را به گرمی بگیرم
اما تنها باد است
که از لای در می پیچد
و موهایم را به بازی می گیرد
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
پاییز،فصل کوچ مرغان مهاجر است.
کبوتران
نامه های مرا
با بالهای خود می بردند
به سوی جنوب.
و من....
در شمال تنهایی خود هنوز مانده ام
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#سپید
ای کاش
می شد قایقی از برگ های افرا ساخت
و به آن سوی فصل ها رفت
به بهارانی که تو در آن نفس می کشیدی
به زمستانی که دست هایت
گرمای وجودم را تضمین میکرد
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#سپید
#پدر
پدر...
پاییز آمد...
دست هایش پر از رنگ های غریب بود
رنگ های زیبا..
اما هیچ کدام.
شبیه رنگ رخسارت نبود.
طلوعی که از چشمانت تلألو می کرد را حتی آسمان پاییز ندارد .
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#پدر
سایهات اما هست
پدر...
من در این شهر بزرگ
تنها و تنها راه میروم
اما انگار دستت
هنوز بر شانۀ من است
مانند بارانی سبک
که سنگینیاش سبکبارم میکند.
صدایت را میشنوم
از پشت قرنها سکوت
از لابهلای برگهای تقویم کهنه
که باد ورق میزند...
میگویی:"قوی باش."
و من
در میانۀ این طوفان بیامان
تبدیل به درختی میشوم
که ریشههایش را تو آبیاری کردی.
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#پدر
#دلتنگی
#تولد_پدرم_نزدیک_است😔