eitaa logo
دلنوشته های بانوی کاشانی
357 دنبال‌کننده
707 عکس
466 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بهت قول میدم که؛ «يَوماً ما سَنَكُونُ كَما نَحْلَمُ، إِنَّ اللَّهَ لا يُخَيِّبُ ظَنَّ الصَّابِرِينَ» _روزی آن‌گونه که آرزو داریم خواهیم بود؛ همانا خداوند، امید صابران را ناامید نمیسازد.♥️
31.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بازم تو خونه مون میدون جنگه پدر سر درد داره مث  هرشب نشسته پای دار قالی مادر داره می‌بافه غم می‌سوزه از تب دوباره صحبت تیر و تفنگه پدر افتاده یاد جبهه و جنگ بازم دلتنگ دریای جنوبه مث یه ماهی توو تُنگ دلتنگ هوای خونه طوفانی و سرده مث دریا پر امواجه بابا حواس مادرم دائم به اونه یه عمریه که هاج و واجه بابا بابا رو پله ها وقتی میشینه حیاط خونه یه میدون مینه نمیدونم چی تو فکرش نشسته داره داد میزنه میگه کمینه تو قلبش تا ابد غم داره بابا یه لحظه جبهه از یادش نمیره تمام هور می‌سوزه تو چشماش میگه قایق داره آتیش می‌گیره چقد سخته که پیش چشم خیست بسوزه تو بلم جسم رفیقت ازش یک مشت خاکستر بمونه نمونه چیزی جز اسم رفیقت صدایی توی گوش شهر می‌گه که نرخ نون شده از جون گرون‌تر دوباره حرف فقر و اختلاسه شده چشمای خشک خونه‌مون، تر هوا روشن شده، بیداره مادر داره از خستگی از هوش می‌ره خدا رو شکر باز خوابیده بابا الهی سرفه هاش آروم بگیره
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. دلتنگی یعنی تو نیستی و غروب شده است و من باز  به جای تو به تماشای غروب نشسته ام https://eitaa.com/sahdser
وقتی قراره دوتایی را(ه) بریم قنج می‌ره دلِ کتونیامون پرنده‌های خونه از ذوقشون چن تا خیابونو میان باهامون حرف که می‌زنی بهاری می‌شم حرف که می‌زنی نفس می‌گیرم آرزوای رفته از یادمو دوباره از زندگی پس می‌گیرم بزار یه وقتا که دلم می‌گیره قهر کنم، چای برات نریزم بزار ببینم چقد آشفته‌ای! تا بدونم چقد برات عزیزم! پنجره‌ی خونه‌ی من روز و شب پر از هوای دلِ صاف توئه گاهی بهم بگو که دیوونه‌می دلخوشی من اعتراف توئه یخ زده دستم که یه روزی اونو میون دستات بگیری، ها کنی که زیرِ عطرِ پالتو بلندت شونه‌های سرد منم جا کنی شاید یه شب غرورتو یادت رفت کلّ خیابونو دویدی با من حجب و وقار و سنّ و سالو ول کن! شاید به آسمون رسیدی با من بپوش جلیقه‌تو مبادا یه وقت خدا نکرده سینه‌پهلو کنی چراغ خونه‌ی امید منی دق می‌کنم شبی که سو‌سو کنی ۲۸ آذرماه ۹۹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دود این شهر مرا از نفس انداخته است به هوای حَرمِ کربُبَلا محتاجم...
جمعه‌ها، همیشه برایم شبیه به یک سالن تئاترِ خالی است؛ جایی که قرار بود در آن زندگی را به تماشا بنشینم از هر ثانیه‌اش لذت ببرم، اما... فقط سکوت مانده و صندلی‌هایی که ردیف به ردیف جای خالی‌ات را فریاد می‌زنند. ​این روز، نه به خاطر غروبش، بلکه به خاطر آن سکوت بی‌رحمانه دلگیر است؛ آنجا که تمام جهان ایستاده تا من با تمام وجود، حسرتِ روزهای پر تکاپویی را بخورم که تو در میانشان نبودی. ​جمعه، تنها روزی‌ست که خستگی‌ام از نداشتنت از خستگیِ تمامِ هفته بیشتر ست . و من در این خلوت، تنهاترین تماشاگرِ نمایشِ دلتنگیِ خودم هستم.