eitaa logo
دلنوشته های بانوی کاشانی
358 دنبال‌کننده
706 عکس
464 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
مانند حیدر خطبه اش خیبر شکن بود او فاتح علم وطریقت در سخن بود وقتی جهان در انزوا بود وجهالت تقدیر او در زندگی باقرشدن بود...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عجب طراوت سبزی به کام دریا ریخت حلاوت نفس او به واژه معنا ریخت کتاب علم جهان مملو از روایت اوست محبتش به دل شیعیان تولا ریخت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نفس نفس نفس او حدیث عاشوراست حدیث غربت مادر روایت زهراست به قلب خسته ی شیعه شد التیام اقا که کربلا و محرم به روضه اش بر پاست
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نفس نفس نفس او حدیث عاشوراست حدیث غربت مادر روایت زهراست به قلب خسته ی شیعه شد التیام اقا که کربلا و محرم به روضه اش بر پاست سالروز شهادت مظلومانه شاهد لحظه‌های تب‌آلود عاشورا، یادگار روزهای آمیخته باعشق و اشک و عطش، شکافنده‌ی علوم نبوی و علوی، امام محمد باقر(ع) تسلیت باد🥀🖤 .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْمُطِيعُ لِلّٰهِ وَ لِرَسُولِهِ وَلِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ عَلَيْهِمُ السَّلامُ کوفه نیا اینجا هوای جنگ دارند اینجا سراسر خدعه و نیرنگ دارند اینجا مرام مردمانش بی وفائیست آقا برای میزبانی سنگ دارند
کوچ درناها در کوچه ی یادها آفتاب،آخرین رشته‌های طلایی‌اش را از شاخ وبرگ های چنار بالا می کشید و عشق ، زلالی خود را در هوا جاری می کرد... سایه‌ها دراز می‌شدند ... بوی خوشِ آجرهای سیلک شعر سهراب را زمزمه می کرد... کاهگل، هوا را پرواز می داد... پروانه ها قاصدک های پنهان مردهای عاشق می شدند... از درگاهی بوی داغ اسپند برمی‌خاست، پیچ می‌خورد و می‌پیوست به بخار غلیظ دیگ‌هایی که روی اجاق می‌رقصیدند: گوجه های سرخ آتشی که در جوشِش دیگ آرام ذوب می‌شدند تا خاطره‌ای شوند برای سفره‌ای دیگر. باد که می‌وزید، یک‌باره عطر تند پونه و نعنا از پشت دیواری می‌ریخت... درهم می‌آمیخت با بوی مبهم گلپر سیری که در روغن داغ جلا می داد رنگ نگاه را... کوچه‌ها ریه‌های شهر بودند... هر خانه پر بود از نبض بودن.. اصالت ، آش نذری ، صبری که در خورشتی جا خوش کرده بود... دیوار ها نازک بود صدای خنده ی آرام بچه ها پشت نسترن ها پنهان می شد... عصرگاه کاشان لم می داد در دامن زن های همسایه‌... سکوی خانه ها بوی شب می گرفت... چشمه خنده زنان می‌جوشید ... و از لب‌ها سرازیر می‌شد، تب تند رسیدن... صدای ما، در حال دویدن، می‌خورد به دیوار و برمی‌گشت، تا کوچه هم بازی‌مان شود. آسمان کم‌کم رنگ می‌باخت... چراغ‌های مهتابی،پشت پنجره‌ها یکی‌یکی چشم می‌گشودند... سکوتی رازناک می‌نشست،پر از پچ‌پچِ آرام شب. و گذرها و ساباط ها شاهرگی پر از خونِگرمِ زندگی، زیر پوستِ شب می‌تپید و خاطره می‌ساخت.