eitaa logo
دلنوشته های بانوی کاشانی
358 دنبال‌کننده
719 عکس
469 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
تکه‌ای از قلبم، نجیب‌ترین بخش خط افق است، آنجا که آفتاب، کلاه از سر برمی‌دارد برای احترام به مردمانی که با دستان خالی، به استقبالِ طوفان می‌روند. تکه‌ای از قلبم هنوز بوی باروت می‌دهد، اما در میان ان گل یاس با نجابتِ یک زن جنوبی، می‌دمد، و عطرش، زخمِ تاریخ را مرهم می‌نهد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایشان دکتر جلیل رحیمی، سنی مذهب، سفیر ایران در بنگلادش و نمایندۀ اسبق مجلس میباشد صحبتهای این عزیز به اندازه ۱۰۰ تا منبر و کرسی دانشگاهی حرف حساب داره، نمیدانم چند سال باید نماز بخوانیم و چند حج بگذاریم تا به ثواب بزرگ این چند جمله برسیم،آفرین بر نفس پاک و خدا جویش
751.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
می‌گن اونجا محل ِاستراحت بوده… محل ِآروم گرفتن آدمای خسته. اما حالا فقط ویرانه‌ست و درد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در پی آن بودم که آستین بالا زنم و برایت سور و ساتی به پا کنم و تو را به حجله‌ی دامادی بفرستم، عزیز دل مادر. مادربزرگ می‌گفت: «صبر کن، چون خدمت اجباری اش تمام شد، خودم دختری نجیب و بی‌همتا برایش نشان می‌کنم.» شب‌ها خیالِ دامادی‌ات در سر می‌پروراندم؛ که چه جامه‌ای بر تن کنم و در شبِ حنّابندان چه شور و غوغایی به پا سازم. آه، جانم به قربانت! روانه‌ی بازار شدم؛ برایت حلقه‌ای زرین خریدم. پدرت نیز گفت از جانبِ من هم النگویی بخر. گفتم: مردِ خانه، پسرِ ما خود همچون شمشادِ قد‌کشیده، یک پارچه طلاست؛ دخترکان و خانواده‌هایشان باید آرزوی دامادی چون او را داشته باشند. خلاصه بگویم ای مادر، تو بازگرد و این رنجِ دوری را پایان ده؛ که من بی‌تابِ برگزاریِ سور و عروسیِ تک‌پسرم هستم. دلم از صبح، بی‌قرار و در تلاطم است. خوابی دیدم که با دسته‌گلی از گل‌هایِ محمدی بازگشتی. چون خواستم بپرسم ماجرا ..... گفتی: «مگر مشتاقِ دیدنِ دامادیِ من نبودی؟» من متحیر ماندم؛ پرسیدم کدام دختر؟ کدام خانواده؟ خندیدی و گفتی: خود انتخاب کرده‌ام مادر، نه نیاور که شگون ندارد. چون اخمم را دیدم، پیش آمدی و مرا در آغوش کشیدی . قربانِ قد و قامتِ رعنایت! چشم بد از،تو دور ثمره ی زندگی ام نور چشمم دردانه ام تو به من نرفته‌ای؛ داییِ خدابیامرزت بالا‌بلند بود، تمامیِ طایفه‌ی مادری‌ات سروقامت‌اند؛ هزار الله‌اکبر که چشمت نزنند. چون نگاه به صورتِ ماه و تبسمِ شیرینت دوختم، لرزه بر اندامم افتاد و از خواب پریدم... سحرگاه برخاستم و اسفندی در آتش ریختم پدرت پرسید: صبح‌دم چه خبر است، آیا مهمانی در راه است؟ چیزی نگفتم. اما اکنون دلم از هول و هراس ریش شده است؛ اخبار از حمله‌ی دشمن به پادگان می‌گوید. پیگیر نشان توام، اما گوشی‌ات از دسترس خارج است. دورت بگردم، کمی فکر این مادرِ دل‌خسته باش اگر به یادِ من نیستی، لااقل هوایِ پدرِ پیرت را داشته باش. خدا، تو را پس از بیست سال چشم‌انتظاری به ما ارزانی داشت… آه اسماعیل، ای اسماعیلِ من…» از خون جوانان وطن لاله دمیده 😔
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پشت سرت باران به باران گریه کردم در روبه روی آب و قران گریه کردم دلشوره افتاده به جانم باز مادر... امشب برای خاک ایران گریه کردم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پشت سرت باران به باران گریه کردم ‌‌‌... آن شب برای خاک ایران گریه کردم... خواندم برایت ایت الکرسی دوباره با خواندن آیات قران گریه کردم...