Ehsan Khajeh Amiri @RozMusic.comEhsan Khajeh Amiri - Gerye (128).mp3
زمان:
حجم:
3.7M
گریه نمیکنم
نه اینکه سنگم
751.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگن اونجا محل ِاستراحت بوده…
محل ِآروم گرفتن آدمای خسته. اما حالا فقط ویرانهست و درد.
در پی آن بودم که آستین بالا زنم و برایت سور و ساتی به پا کنم و تو را به حجلهی دامادی بفرستم، عزیز دل مادر. مادربزرگ میگفت: «صبر کن، چون خدمت اجباری اش تمام شد، خودم دختری نجیب و بیهمتا برایش نشان میکنم.»
شبها خیالِ دامادیات در سر میپروراندم؛ که چه جامهای بر تن کنم و در شبِ حنّابندان چه شور و غوغایی به پا سازم. آه، جانم به قربانت!
روانهی بازار شدم؛ برایت حلقهای زرین خریدم. پدرت نیز گفت از جانبِ من هم النگویی بخر. گفتم: مردِ خانه، پسرِ ما خود همچون شمشادِ قدکشیده، یک پارچه طلاست؛ دخترکان و خانوادههایشان باید آرزوی دامادی چون او را داشته باشند.
خلاصه بگویم ای مادر، تو بازگرد و این رنجِ دوری را پایان ده؛ که من بیتابِ برگزاریِ سور و عروسیِ تکپسرم هستم. دلم از صبح، بیقرار و در تلاطم است. خوابی دیدم که با دستهگلی از گلهایِ محمدی بازگشتی. چون خواستم بپرسم ماجرا ..... گفتی: «مگر مشتاقِ دیدنِ دامادیِ من نبودی؟» من متحیر ماندم؛ پرسیدم کدام دختر؟ کدام خانواده؟
خندیدی و گفتی: خود انتخاب کردهام مادر، نه نیاور که شگون ندارد.
چون اخمم را دیدم، پیش آمدی و مرا در آغوش کشیدی
. قربانِ قد و قامتِ رعنایت!
چشم بد از،تو دور ثمره ی زندگی ام نور چشمم
دردانه ام تو به من نرفتهای؛ داییِ خدابیامرزت بالابلند بود، تمامیِ طایفهی مادریات سروقامتاند؛ هزار اللهاکبر که چشمت نزنند. چون نگاه به صورتِ ماه و تبسمِ شیرینت دوختم، لرزه بر اندامم افتاد و از خواب پریدم...
سحرگاه برخاستم و اسفندی در آتش ریختم پدرت پرسید: صبحدم چه خبر است، آیا مهمانی در راه است؟
چیزی نگفتم. اما اکنون دلم از هول و هراس ریش شده است؛ اخبار از حملهی دشمن به پادگان
میگوید. پیگیر نشان توام، اما گوشیات از دسترس خارج است.
دورت بگردم، کمی فکر این مادرِ دلخسته باش
اگر به یادِ من نیستی، لااقل هوایِ پدرِ پیرت را داشته باش. خدا، تو را پس از بیست سال چشمانتظاری به ما ارزانی داشت… آه اسماعیل، ای اسماعیلِ من…»
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#بندرعباس
#جنگ
#پادگان
#مادرانه
#سرباز
از خون جوانان وطن لاله دمیده 😔
پشت سرت باران به باران گریه کردم
در روبه روی آب و قران گریه کردم
دلشوره افتاده به جانم باز مادر...
امشب برای خاک ایران گریه کردم
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#جنگ
#پادگان
#سربازان_شهید
پشت سرت باران به باران گریه کردم ...
آن شب برای خاک ایران گریه کردم...
خواندم برایت ایت الکرسی دوباره
با خواندن آیات قران گریه کردم...
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#مادرانه
#پادگان
#جنگ
#جنوب
#سرباز
#بداهه
گفتی می آیی بعد مدتها عزیزم...
چشمم به راهت مانده ای خوش قد وقامت!!
این چند ماه هی حرف رفتن می زدی تو!!
اصلا برای چه نوشتی ...تا قیامت،،،،
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی
#جنوب
#جنگ
#پادگان
#سربازان_شهید
#مادرانه
#بداهه
هدایت شده از دلنوشته های بانوی کاشانی
در باد می پیچد صدای آشنایت.
پیچیده امشب عطر نرگس در هوایت
در پچ پچ شب با گل شب بوشنیدم
بوسه زده شبنم به چال گونه هایت
باران دوباره می زند حالم عجیب است!!
شاید خبر دارد خودش از ماجرایت
مضمون تازه می سراید اشک چشمم
با مطلع ای کاش ، می مُردم برایت...
تا از تو بنویسد قلم واژه به واژه
هی اشک می ریزد ردیف رد پایت.
نازک تر از گل در غزل حرفی نگفتم؟
از واژه ها پیداست هستم مبتلایت!!!
گفتند آغوش خدا باز است امشب
حتما اجابت می شود بانو ! دعایت...
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی