هُوَالمُصَوِّر
آبرویش به آب بسته بود...
آب که ریخت ناامید شد!
وجودش بسته به آبرو بود!
اما آبی نمانده بود...
فقط قطره های خون بود که از دستهای بریده و زخمهای بیشمارش می چکید.
لحظه های آخر بود...
نه آبی، نه آبرویی، نه رمقی!
انگار با سوز دل زمزمه میکرد...
مادر حلالم کن...
مادر حلالم کن...
مادر...
شیر تو شیره جانم بود و شیره جان تو، بسته به حیا و آبرو!
*سوز دلش که به عرش رسید...
کوثر که برایش نازل شد...
ارباب را که برادر خطاب کرد...
تنها خواسته اش این بود؛
مرا به خیمه گاه برنگردان...
من شرم دارم!
عمود خیمه که افتاد...
به حرمتش کسی حرف از عطش نزد!*
انگار حتی کودکان حرم هم خوب می شناختند سقای آب و ادب و آبرو را!
*بنین که فدا شدند...
امُّ البنین را که رو سفید کردند...
خبر که به مدینه رسید...
مادرشان برای همیشه فاطمه شد!*
آب را باید در یابیم...
نکند در محضر حضرت مادر بی آبرو شویم به رها کردن آب حیات!
اللهم عجل لولیک الفرج به حق سقای کربلا.
✍ رکعت_نشین
#وفات_حضرت_ام_البنین سلام الله علیها.