eitaa logo
بانوان فرهیخته ی فلارد🇮🇷🏴
138 دنبال‌کننده
11هزار عکس
11.2هزار ویدیو
404 فایل
ارتباط با مدیر کانال https://eitaa.com/hosseini12345
مشاهده در ایتا
دانلود
دوباره زندگی معممولی جنگی ما در اهواز شروع شد. یک روز علی آقا آمد و گفت: زیاد تو حیاط نیایید با بچه ها! با تعجب گفتم: چرا؟ مگه چی شده؟ ما اگه تو حیاط نیایم که تو این اتاق می پوسیم. بیچاره بچه ها را چه کار کنیم؟ گناه دارند. -حالا شما زیاد آفتابی نشید! -ای بابا! خب برای چی؟! -ببین این نگهبان ها که این جا هستند، زن و بچه دارند؛ گناه دارند؛ شما را که می بینند یاد خانواده هایشان می افتند. خدا راضی نیست به خاطر ما دیگران دلتنگ شوند. دیگر سعی می کردیم برویم پشت خانه ها. بچه ها را هم می بردیم آن جا که زیاد در معرض دید نگهبان ها نباشیم تا خدای نکرده اذیت نشوند. به خاطر حجم بالای کار همسرانمان، ما خیلی زیاد شوهرهای همدیگر را نمی دیدیم. مثلا آقای شکی را تا آخرین روزهایی که در پایگاه زندگی می کردیم، دو بار دیدم. شب دیر وقت می آمدند و صبح زود می رفتند. بیش تر از همه ی ما، خانم مهرزادی بقیه را می شناخت. ایشان سه تا بچه داشت؛ یکی را هم می گذاشت داخل کالسکه و می آورد در محوطه دور می داد. یک روز با هم حرف می زدیم که خانم شکی گفت: این آقا، این آقا که داره میاد کیه؟ لحن تندی هم هنگام حرف زدن داشت. آدم حس می کرد می خواهد اعتراضی کند یا اشتباهی شده که دارد گوشزد می کند. هیچ حرفی نزدم. سرم را پایین انداختم و ساکت بودم. علی آقا داشت ماشین را پارک می کرد.