#ساره
#قسمت_دویست_و_دوازدهم
سال شصت و سه بود که یک اتفاق خاص همه ی فرماندهان را تحت تأثیر قرار داد و آن هم شهادت شهید زین الدین بود.
چند تا از فرماندهان و جانشینانشان رفتند قم تا در تشییع جنازه شهید زین الدین شرکت کنند. موقعیت مناسبی نبود که ما هم برویم؛ ناگهانی بود و سریع باید به منطقه برمی گشتند.
این رفت و برگشتشان به لحاظ امنیتی و حفاظتی بسیار مهم بود و قرار بود در حد رفت و برگشت باشد. علی آقا با بقیه فرماندهان رفتند و در تشییع باشکوه شهید زین الدین شرکت کردند.
وقتی تشییع جنازه و مراسم شهید زین الدین تمام می شود، تصمیم می گیرند از قم به شمال بروند و سری به خانواده هایمان بزنند. همان شب که می رسند، می روند روستای هتکه پشت، منزل پدری علی آقا و آن جا می مانند.
بعد ها پدرشوهرم می گفت: دخترم! من تا صبح خوابم نبرد. همه فرمانده بودند. با خودم می گفتم، خدایا نکنه الان منافقین بیان و درگیری بشه. این همه فرمانده مهمان من هستند، من چه کار کنم؟ تا صبح توی حیاط راه رفتم و کشیک دادم. این ها خودشان مسلح بودند، همه جوان بودند، اما مگر دلم طاقت می آورد؟!
تنها دیدار با خانواده نبود، موقعیت مناسبی بود که مشکلات جبهه را با چند جلسه مشترک در سپاه استان بررسی کنند. چهار روز ماندند و بعد از چهار روز برگشتند.