#ساره
#قسمت_دویست_و_سی_ام
همین که از جا بلند شد تا خداحافظی کنه، فاطمه گفت: بابایی! کجا؟ منم میام!
-فاطمه! باش پیش داداشی، بابایی می ره برمی گرده.
فاطمه که انگار نگران از دست دادن پدرش باشد؛ زد زیر گریه و لج کرد.
پدرش هرچه اصرار کرد و من هرچه گفتم بابا می آید، تأثیری نداشت. علی آقا بالاخره گفت: باشه! اشکال نداره. برای این که فاطمه اذیتتون نکنه من اون رو همراه خودم می برم.
از آن روز فاطمه با علی آقا بود. با هم می آمدند سری به ما می زدند و با حسین بازی می کردند، ناهار می خوردند و دوباره می رفتند.
علی آقا می گفت: شما خانم ها پسر دوست هستید، تهمتش را ما مردها می خوریم که پسر دوست داریم.
حسینم برعکس فاطمه، سفید و بور بود. زاغی بود چشم هایش و موهایش طلایی بود، اما فاطمه معمولی بود. حسین بعدها چشم آبی شد.
علی آقا می گفت: پسرم با این که خیلی خوشگله، پسره؛ اما فاطمه برام یک جور دیگه ای است، شاید چون بچه اولم هست و من بهش عادت کردم.
و باز تکرار می کرد: اصلا نمی دونم چرا شما خانم ها حرف درآوردید برای ما مردها که پسر دوست داریم.
این روزها، هرجا علی آقا می رفت، فاطمه با او بود. از پدرش جدا نمی شد. وقتی علی آقا آمد، نگران یک مطلبی بودم، گفتم: علی جان! پیگیر اوضاع خانه باش. با دوتا بچه مستأجری سخت است. ما که تا آخر عمر توی اهواز نمی مونیم.
انگار با این حرفم نگرانش کرده باشم، یک نگاهی به من و فاطمه و حسین انداخت و گفت: باشه.
آن روز هم ناهار را خورد و با فاطمه رفت.