#ساره
#قسمت_دویست_و_سی_و_دوم
وقتی به خانه جدید آمدیم یک سری وسیله کم داشتیم. همه را به سلیقه خودش خرید. به سلیقه خوبش اعتماد داشتم. نه بازار رفتم و نه بابت چیزی که خریده بود، اعتراضی داشتم. از من که می پرسید، می گفتم: هرچی خریدی قبول دارم.
با شوق و ذوق این کارها را می کرد. آن شادی که داشت جای هیچ اعتراضی را در آدم باقی نمی گذاشت.
دو هفته به این منوال گذشت. هنوز همسایه جدیدمان ناصر بهداشت بود و وسایل خانه مان در اهواز مانده بود. علی آقا گفت: من می رم، ببینم اوضاع و احوال جبهه و پایگاه شهید بهشتی چطوره، اگر مشکلی نبود، میگم بیایید. حالا که خونه هست و این جا هستید.
فکر این که باید این همه راه را به سختی با دوتا بچه برویم و در آن شرایط سخت اهواز همراه با خانم بهداشت در یک خانه زندگی کنیم، مشغولم کرده بود و می دانستم ماندن در آن جا سخت تر از قبل است.
این بار علی آقا به سختی با ما خداحافظی کرد، به خصوص به خاطر دلبستگی بین او و فاطمه و حسین هم که نوزاد بود؛ او جان می داد برای بچه هایش.
چند روزی از رفتنش نگذشته بود که خانم مهرزادی تماس گرفت: خوبی ساره؟ تبریک می گم. پسرت خوبه؟ فاطمه خوبه؟
-ممنون، شما خوبید؟ چه خبر؟