#ساره
#قسمت_دویست_و_سی_و_هشتم
پدرشوهرم در مراسم بود. وقت سخنرانی، فاطمه را سپرد دست پدربزرگش و ایستاد پشت میکروفن و چند کلمه ای درباره شهدا و خصوصیات شهید، جبهه، جنگ، انقلاب و امام صحبت کرد. کمی هم پیش مادر شهید نشست و با فاطمه برگشت خانه.
شهریور ماه رسیده بود. تب جبهه داغ بود. با همه ی دلبستگی هایی که برایش ساخته بودیم، هنوز شوق و ذوق جبهه رفتن هایش را داشت.
وقتی نزدیک عملیات می شد، حتی منی که با دو بچه در خانه بودم و فقط از تلویزیون و رادیو خبرها را دنبال می کردم، یک شور و شوق جدیدی را حس می کردم؛ چه برسد به او و دوستان همرزمش که همیشه در جبهه بودند و گوش به زنگ عملیات.
روز رفتنش رسید. طبق معمول وسایلش را جمع کرد. چشم هایش یک طوری می شد. در صورتش نه غم بود و نه شادی؛ یک صورت دلواپس.
حسین را بوسید. به من سفارش کرد. با فاطمه بازی کرد و به سبک و سیاق پدرانه اش از او اجازه گرفت و فاطمه رضایت داد که برود و رفت.
دو ساعتی گذشت. صدای درآمد. درست شبیه صدای زنگی که علی آقا می زد. تا صدای در را شنیدم، به خودم گفتم: اِ! علی آقاست!
در را باز کردم. دیدم یک جعبه بزرگ به بغل آمد داخل. فاطمه بال درآورده بود و دوید.
-بابایی اومد. بابایی اومد.
-اینا چیه اُوردی خونه؟!
-هیچی رفتم سپاه، برای رفتن چند ساعتی وقت داشتم. تعاونی سپاه باز بود. یک سری خرت و پرت خریدم، گفتم بیارم براتون.