eitaa logo
بانوان فرهیخته ی فلارد🇮🇷🏴
138 دنبال‌کننده
11هزار عکس
11.2هزار ویدیو
404 فایل
ارتباط با مدیر کانال https://eitaa.com/hosseini12345
مشاهده در ایتا
دانلود
پدرشوهرم در مراسم بود. وقت سخنرانی، فاطمه را سپرد دست پدربزرگش و ایستاد پشت میکروفن و چند کلمه ای درباره شهدا و خصوصیات شهید، جبهه، جنگ، انقلاب و امام صحبت کرد. کمی هم پیش مادر شهید نشست و با فاطمه برگشت خانه. شهریور ماه رسیده بود. تب جبهه داغ بود. با همه ی دلبستگی هایی که برایش ساخته بودیم، هنوز شوق و ذوق جبهه رفتن هایش را داشت. وقتی نزدیک عملیات می شد، حتی منی که با دو بچه در خانه بودم و فقط از تلویزیون و رادیو خبرها را دنبال می کردم، یک شور و شوق جدیدی را حس می کردم؛ چه برسد به او و دوستان همرزمش که همیشه در جبهه بودند و گوش به زنگ عملیات. روز رفتنش رسید. طبق معمول وسایلش را جمع کرد. چشم هایش یک طوری می شد. در صورتش نه غم بود و نه شادی؛ یک صورت دلواپس. حسین را بوسید. به من سفارش کرد. با فاطمه بازی کرد و به سبک و سیاق پدرانه اش از او اجازه گرفت و فاطمه رضایت داد که برود و رفت. دو ساعتی گذشت. صدای درآمد. درست شبیه صدای زنگی که علی آقا می زد. تا صدای در را شنیدم، به خودم گفتم: اِ! علی آقاست! در را باز کردم. دیدم یک جعبه بزرگ به بغل آمد داخل. فاطمه بال درآورده بود و دوید. -بابایی اومد. بابایی اومد. -اینا چیه اُوردی خونه؟! -هیچی رفتم سپاه، برای رفتن چند ساعتی وقت داشتم. تعاونی سپاه باز بود. یک سری خرت و پرت خریدم، گفتم بیارم براتون.